|
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
|
سال روز در گذشت...
ما در طول زندگي در تلاشيم مرگ و متوقف كنيم.مي خوريم،خلق مي كنيم،عشق مي ورزيم،دعا مي كنيم،مي جنگيم و مي كشيم...
اما واقعا" در مورد مرگ چي مي دونيم؟جز اينكه هيچ كس بر نگشته!
اما در زندگي به نقطه اي مي رسيم،لحظه اي كه ذهن و با اميالش و فكري كه اون و مشغول كرده بيشتر عمرمي كنه!
زماني كه فقط رويا هات موندن و شكست هات.
اون موقع ممكنه مرگ يه هديه باشه...
از اون روزي كه صادق تو پاريس، اونهم تو خونه اي محقر در خيابون شامپي يونه به شماره 37 ، تو آشپز خونه اي پر گاز به دلخواه خودش با مرگ هم قدم شد هميشه از دور و بر شنيديم كه :‹ هدايت همه اش از مرگ و نيستي مي گه ، هميشه داستاناش و با نا اميدي تمام مي كنه ، ياس رو در آدم به وجود مياره.يه آدم منفيه و خوندن آثارش منجر به خود كشي مي شه.›
اما واقعا" اينطوري بود؟ هدايتي كه با همه خوش رو و خوش برخورد بود.هدايتي كه مركز بود و همه به دورش جمع مي شدن.هدايتي كه فروتن بود.فخر فروشي نمي كرد.خودش و بزرگ نمي دونست. با همه كس و همه قشر برخوردي خوب داشت و واقعا" دوست داشتني بود.واقعا" اون مي تونست منفي باشه؟نا اميد باشه؟
شايد بگيد پس چرا اون از مرگ و نا اميدي حرف مي زد؟از نيستي و نا بودي حرف مي زد؟!
بايد گفت اگه هدايت درباره ي مرگ مي نوشت ، اگه قهرماناي داستان هاش و مي كشت، اگه داستانش و با پاياني بد تموم مي كرد؛ از تموم اين نوشته هاش يه هدفي داشت.اون زندگي مردم و مي ديد و نمي خواست مثل اونا زندگي كنه.خنده اش مي گرفت و از جهالت اطرافيانش رنج مي برد.اون مي ديد كه همه از صبح تا شب مي دوند و نمي دونن چرا! عشق مي ورزن نمي دونن براي چي!دوست نداشت در موقعيت مضحك اونا قرار بگيره.
ازلذت هاي كوتا و زود گذر رنج مي برد و دنبال چيزي مي گشت كه براي هميشه بمونه، جاودان باشه.
هدايت تحمل عذاب و سختي و نداشت و به دنبال چاره بود و چاره تنها و تنها ‹مرگ› بود.مرگي كه اون و از تحقير شدن نجات مي داد .اما در خيلي از موارد بي تفاوت از كنار مسائل ناراحت كننده مي گذشت چون مبارزه و دوست نداشت.
وقتي فكرش و با داستان بيان مي كرد ،دلش به حال شخصيت هاي داستانهاش مي سوخت...تحمل نداشت ببينه خواهري از برادري جدا شه پس اونو مي كشت.تحمل نداشت ايرانش و به تاراج ببرن ، پس قهرمان اصلي داستان و مي كشت تا شاهد به تاراج رفتن ايران نباشه.تحمل نداشت اون سگ ولگرد تا ابد عذاب بكشه، تحمل نداشت به دوستي خيانت بشه،تحمل نداشت سامپينگه تو اين دنياي پر نيرنگ رها بشه...
اگه از ياس و مرگ حرف مي زد واسه اين بود كه آدمي حساس و شكننده بود...
هدايت انساني واقع گرا بود كه اطرافش و مشاهده مي كرد و اونا رو به تصوير مي كشيد و ما رو به عمق فاجعه مي برد.
اون با چشم حقيقت مي ديد ، با چشم حقيقت درك مي كرد و با همين چشم بود كه به كمك شخصيت هاي داستاناش مي رفت...
لكاته هاي تمدن
وقتي كه خواب بودي
رجاله هاي شب
قلب عميق زندگي ام را
چاقو نهاده
- تكه تكه بريدند!
قصاب سرخ پوش محله
با قيمتي مناسب – ارزان
حراج كرد و بعد
ديدم لكاته هاي تمدن
هر تكه از وجود مرا به نيش مي كشند.
و خون داغم را در فواصل خنده هاي دهشتناك
شيشه شيشه
مي نوشند؛
وقتي كه خواب بودي...
'جلال قيامي مير حسيني'
زندگي صادق هدايت:
تولد: 28بهمن 1281-خانه پدري –تهران
فرزند هدايت قلي خان و عذري زبور الملك.
1287شروع دوره ابتدايي-مدرسه علميه تهران
1293دوره متوسطه-دبيرستان دارالفنون
1295ناراحتي چشم و عينكي شدن صادق.
1296ادامه تحصيلات-دبيرستان سن لويي-آشنايي با زبان فرانسه.
1305اعزام به بلژيك به منظور كسب علم.
1306انتقال به پاريس به علت آب و هواي بد بلژيك.
1307بدشانسي-اولين خود كشي نافرجام در رودخانه مارن.
1309مراجعت به تهران و اشتغال در بانك ملي.
1309ايجاد گروه ربعه متشكل از :بزرگ علوي،مسعود فرزاد،مجتبي مينويو خود صادق.
1317-1311يك جا بند نشدن دل آقا صادق و هي از اين اداره به اون اداره رفتن.
1317كار در اداره موسيقي كشور و همكاري با مجله موسيقي.
1319كار در دانشكده هنر هاي زيبا به عنوان مترجم.
1322همكاري با مجله سخن.
1328دعوت براي شركت در كنگره هواداران صلح.
1329سفر به پاريس و ...
‹تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد›
وفات: 19فروردين 1330-پاريس-خود كشي مجدد به وسيله گاز و رها شدن از رنج زندگي.
بوف كور1315
زنده به گور1308
سه قطره خون1311
سگ ولگرد1321
اصفهان نصف جهان1311
پروين دختر ساسان1309
اسير فرانسوي1308
سايه روشن1312
توپ مرواري1327
حاجي آقا1324
علويه خانم1312
فوائد گياه خواري1306
البعثه الاسلاميه في البلاد الافرنجيه1315
ولنگاري1323

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نگاه سرزنش گرش خيره مي شي!
به پوست خندش فكر مي كني!
به موريانه هاي آشغال!
به يه شهر غريب!
به مردن!
به هرگز شعر نخوندن!
به سكوت!
به چراغ هاي خطر!
به تجربه ي ديوونه شدن!
به سه تار افتاده گوشه ي اتاق!
به خنده هاي زننده و احمقانه و بي جاي خودت!
به تنديسي كه چشم و گوش و ابروش يكي هست!
به جماعت!
به فاصله ها
داغ مي كني
به درو ديوار نگاه مي كني
به سقف خيره مي شي
مي ترسي
به مرگ فكر مي كني
به مردن فكر مي كني
مرگش!
مردنش!
خنده هاي كوتاهش!
نگاه سرزنش گرش
به پوست خند هاي مذخرفش!
داغ مي كني
فندك و مي زني
روشنش مي كني
دود مي شه ميره
آتيش مي گيري
خاكسترش و مي ريزي !
تو واقعا" چي مي خواي؟
بعد مرگش چي برات مي مونه؟
يه مشت ...
لعنت و نفرين!
همين.
وگرنه به تقویم ها نمی توان اعتماد کرد...
به نام بزرگ عيب پوش...
هرچند نوشتم به نام بزرگ عيب پوش، اما اين روزا احساس مي كنم اصلا" قبولش ندارم.يه حس خيلي مذخرفيه ، نمي دونم تا حالا دچارش شدي يا نه؟!خيلي افتضاحه...
آدم تو شك و ترديد ذوب مي شه اين جور مواقع!!!
با اينكه چشمام رو همه اما خوابم نمي بره، ديشب عجب خوابي ديدم!بهش فكر نمي كردم اما نمي دونم چرا دست از سرم بر نمي داره، چرا مياد تو خوابم؟ من كه ...بي خيال...
دلا شب ها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن!
خبر از درد بي دردي نداري...
گاهي ديدي چطور موجودات حال آدم و به هم مي زنن؟مطمئنا" ديدي...
يكي از اونايي كه حال من و بيست و چهار ساعته به هم مي زنه اونيه كه تو آيينه نگام بهش ميفته!
نشد يه بار من به آيينه نگاه كنم و از خودم بيشتر بدم نياد(ظاهرو بيشتر باطن)
به خنده هاي زنندام نگاه مي كنم كه نمي دونم حال چندين نفرو به هم مي زنه!!!خنده اي كه هميشه عذابم مي ده،،، همش تو ايينه كه ميرم به اين فكر ميكنم كه تنهايي اونجور كه بايد تاحالا سراغ آدميزاد رفته يا نه؟! من كه فقط شنيدم يه نفر تنهاست كه اونم آدميزاد نيست،بهش مي گن خدا!يه فكرايي تو ذهنم مياد كه نمي تونم بنويسم چون تعجب مي كنيد و فكر نمي كنيد زمهرير اينجور گند باشه،نمي دونم!مطمئنم به خاطر اين افكار مذخرف يه راست راهي درك مي شم...
يه حيوون كثيفي مثل من و چه به بهشت؟ نه؟ فكر كنم من از اون مسلمونايي هستم كه آخرش هم بهشت نميرم.(به گور بردن اين آرزوها خيلي عذاب آوره)
همه چيز تو مخم مي پيچه(آره من كه مخ ندارم،همون جمجمه ي بي صاحاب!) دقت كردي همه وجودشون واسه زور آزمايي شده؟ قدرت نمايي؟مي دوني خسته شدم از بي قدرتي...
هرچند ممكنه يكي ديگه واسه قدرت من رو خودش خسته شده باشه و از بي قدرتي خودش...و اين به يه چرخه ي حياتي تبديل مي شه!مثل ديوونه ها دستم و مي كوبونم تو صورتم تا جوشي كه روصورتم زده و متلاشي كنم اما نمي شه اونم با من جنگ داره!من چه قد بدبختم كه زورم به اين جوش كوچولو هم نمي رسه...اه!چقدر امشب دارم چرت وپرت مي نويسم،همون شعراي مذخرف و بنويسم بهتره نه؟
به نظرت يه خوك كثيفي مثل آدم كه سرتا پا هوس و طمع و ...هست پشت و پناهي داره؟
خدا؟نه فكر نكنم!!!
كوشش بي اثره ما هرگز آدم نمي شيم...
بوي گند كاريامون داره حال خدارو به هم مي زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
--------------------------------------------------
زمستان نیز رفت امابهارانی نمی بینم
بر این تکرار بر این تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گرد بادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفت ای عمر!ای یاقوت بی قیمت
که جز مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم...
جهان كامل ،،
اي خداي ارواح گم گشته، اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي ، صداي مرا بشنو:
اي سرنوشت مهرباني كه ما روح ها ي ديوانه و سرگشته را نظاره مي كني ، صداي مرا بشنو:
من در ميان يك قوم كامل زندگي ميكنم، من كه هيچ بهره اي از كمال ندارم.
من يك خائوس انساني ،ابري از عناصر آشفته،در ميان جهان هاي ساخته و پرداخته مي گردم – در ميان مردماني با قانون هاي كامل و نظام هاي خالص ، كه انديشه هاشان منظم است و روياهاشان مرتب و خيالهاشان نوشته و ثبت شده.
اي خدا اين ها ثواب هاشان معين است و گناه هاشان معلوم ونزد آن ها حتي آن امور بي شماري كه در نا روشناي ميان ثواب و گناه واقع مي شوند بر شمرده و به ثبت رسيده اند.
اينجا روزها و شب ها به فصل هاي رفتار تقسيم شده اند و تابع قانون هاي دقيق و بي خطا هستند.
خوردن، نوشيدن، خوابيدن،پوشاندن برهنگي تن و سپس به هنگام خود آسودن.
كار كردن، بازي كردن، آواز خواندن، رقصيدن و آنگاه كه ساعتش فرا مي رسد از حركت باز ايستادن.
اين گونه انديشيدن، اين اندازه احساس كردن و آنگاه وقتي كه فلان ستاره از افق تو بر مي آيد از انديشه و احساس باز ماندن.
مال همسايه اي را با لبخندي دزديدن، هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن، با حزم تمجيد كردن، با احتياط متهم كردن، روحي را با كلمه اي در هم شكستن، تني را با نفسي به آتش كشيدن و آن گاه در پايان روز دست شستن.
مهر ورزيدن به رسم جاري ، بهترين خويشتن خويش را به رسم معهود نواختن ، خدايان را چنان كه بايست پرستيدن، شيطان ها را با تردستي فريفتن – و سپس از ياد بردن، چنان كه گويي ياد مرده است.
خواستن با انگيزه اي ، در نظر آوردن با غرضي، خوش بودن با شادي، رنج برن با بزرگواري – و آنگاه خالي كردن پياله، براي آنكه فردا باز پر شود.
همه ي اين چيز ها اي خدا با انديشه ي پيشين نطفه مي بندند، با عزم به دنيا مي آيند ، با دقت پرورش مي يابند، به حكم قانون نظام مي گيرند ، به دليل عقل هدايت مي شوند ، آنگاه كشته مي گردند و مطابق آئين معيني در خاك مي روند و حتي گور هاي خاموش آن ها كه در روح آدميان نهفته اند نشان و شماره ي معين دارند.
اين جهان جهان كاملي است ، عين كمال و اوج شگفتي است ، رسيده ترين ميوه ي باغ خداوند است ، شاهكار انديشه ي هستي است.
ولي اي خدا! من چرا بايد اينجا باشم، من كه تخم نارس شور و شهوت ناتمامي بيش نيستم – طوفان ديوانه اي كه نه به شرق مي رود، نه به غرب ، پاره ي سرگشته اي از يك سياره ي سوخته؟!
من چرا اينجا هستم، اي خداي ارواح گم گشته،اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي!!!!!!!!
ديوانه / جبران خليل جبران
يه مشت فكر و خيال بيهوده كه اسمش و مي ذاري هدف .هدفي كه براي آينده ات معين كردي.هر لحظه بهش فكر مي كني بر عكس هميشه . به خودت با خوشحالي مي گي اين واقعا" منم .اين من همون منيه كه يكي دو ماه پيش از همه چيز فراري بود و از خودش بيشتر. يواشكي تو تو دلت مي گي اين كه مي گن براي خودت هدف داشته باشي واقعا" اميدواري مياره ها!
اما بعد از يه مدت كه فكر مي كردي همه چيز درست مي شه و ...همه چيز فقط با نتيجه ي كار خودت به هم مي ريزه آخه همين يه نتيجه بود كه باعث چندين نتيجه ي ديگه مي شد....
چطوري؟
واقعا" چطوري؟ مي خواي داد بزني اي خدا ممنون كه باهام بودي!!!!!!!!
هر طرف كه مي ري آيينه جلو روت مي بيني سرت و مي ندازي پايين كه يه وقت چشمت تو چشم اون طرف كه تو آيينه منتظره نگاش كني نيفته آخه اون منتظره خودته مكنتظره تا تو رو بكشه تو خودش منتظره تا گند بزنه به زندگيت به فكرت به همه چيز...
به اين فكر مي كني كه " چه آرزوها در سر داشتم و ديگر ندارم من!!!!!!!!"
كاش هر گز فردا نمي شد.كاش هيچ وقت هيچ چيز هيچ نتيجه اي نداشت...
كاش
كاش
كاش...
بهت مي گه تو هم خدايي داري!!!!!!!!
پ.ن:
حالت كمي بد است - كمي - مال من ولي...
ديشب كه داشتم مي خوابيدم به خودم گفتم فردا با انرژي كامل چشمات و باز مي كني و مي گي چقدر زندگي قشنگه و مي ري مث بچه ي آدم يه صبحانه ي مفصل مي خوري و ...نه اول قشنگ مي خوابي تا عقده ي خوابيدن تو دلت نمونه بعد بلند مي شي و صبحانه ...
اما صبح كه پا شدم ديدم داره صدا مي زنه و مي گه از آموزشگاه زنگ زدن منم با صداي خواب آلو گفتم بله ( يه ذره مايل به صداي ترياكيا!)
يه صدايي شنيدم كه مي گفت يك ربع به ده اينجا باش.
تو دلم داد زدم گفتم اي خدا مگه مي ذارن انرژي واسه آدم بمونه ؟!!!!!
يه دونه از اون آدامس توت فرنگيا انداختم بالا و رفتم...
داشتم بر مي گشتم رو ديوار نوشته بود سرباز سبز بلند گفتم سر باز سبز نمي دونم چرا! رسيدم به ايستگاه توي اون چهل و پنج دقيقه اي كه منتظر اتوبوس بودم يه دفعه ديدم يكي از دور داره مياد كه نيشش بازه و به من نگاه مي كنه يه دفعه دو زاريم افتاد ايندفعه و با اطمينان كامل گفتم بدبخت شدم رفت!
ا؟ سلام خانم بهزاد(دبير تاريخمون بود هموني كه برگه ي امتحانم و كه پرش كرده بودم از تاريخي كه خودم ساختم ,برگم و برداشت رفت اون بالا جلوي تخته بلند بلند بلغورات منو خوند چقدر اون روز خندوندمش جالب اينجا بود كه سر امتحان اون تسبيحي كه مشهد بهم داده بود خانم ايزدي ( يكي از اقوام هاسميك )هم دستم گرفته بودم و صلوات مي فرستادم خودمونيم چقدر اذيتش كرده بودم با اون كم حرفي و پر رويي خداييش روزاي خوبي بود اما به عالم و آدم فحش نثار مي كردم)
يه نگاه كاراگاهانه بهم كرد و گفت قاطي شدي؟ گفتم قاطيم كجا بود مگه از جونم سير شدم؟ خنديد و گفت موفق باشي خخخخخخخخخخخخييييييييييييييييييييييييييييييللللللللللللللللييييييييييييي دعام كن!
يه آه جانانه كشيدم گفتم حتما".
اما زندگي قشنگه جدي مي گم به شرطي كه فاطمه خوب خوب بشه و بخنده ( از ته دل)
اين شعر مال نزار قباني (شاعر عرب)از كتاب تا سبز شوم از عشق
تقديم به تنها دوستم:
آرزو دارم كه با تو ديدار كنم
آرزو دارم به سرزميني سفر كنيم كه بر عشق حصاري نيست
بر كلمات حصاري نه
بر رويا ها حصاري نه...
خاطر خود را به آينده مشغول مكن
كه دل تنگي من نيرومند تر از گذشته خواهد بود
و از گذشته تند تر...
ودر تاريخ شعر...
اي بانوي نخستين شعر
دست راست خود را به من بده تا در آن پنهان شوم...
دست چپ خود را به من بده , تا در آن مقيم شوم...
كودكي ام كجاست؟
آيا هنوز در من است يا رفته؟!
آيا مي داند كه هر گز دوستش نداشتم
و او هر گز دوستم نداشت؟!
چرا چنين وقت صرف كرديم
كه فقط بزرگ شويم و جدا شويم؟!
چرا هر دو نمرديم,
وقتي كودكي ام مرد؟!
و چرا اسكلتم دنبالم مي كند
اگر روحم سقوط كرده؟
" پابلو نرودا"
اگر چه حرف زياد بود يا همون مزخرفات اما ...
خدا گواه كه هرجا كه هست با اويم...
داشتم نوشته هاي وبت و مي خوندم .
اون روز باروني...انتخاب گل...
زنگ زدن بهش ....داغ شدن...خنديدن...يخ زدن!
ندامت من حتي نمي دونم از چيه.............!
ندامت من از اين زندگي بود نه از...
گرچه زندگي من اون بود و هست و شايد......
اما شايد ندامت من از ناتواني خودم هست.از ناتواني خودم...
اينكه حتي اراده ندارم يك لحظه اين مسئله و از ذهنم دور كنم...
ندامت من از اين مسخ بزرگه ...
اينكه يه دفعه گري گوري تبديل به يه سوسك بزرگ بشه و نتونه هيچ كاري كنه..
منم شدم يه چي مثل گري گوري يا شايدم بدتر كه فقط تو اين فكر بود كه در اناقش قفل باشه و با هزار تا نقشه خودش و از اين مخمصه نجات بده...
اما هيچ كس اون بيرون نفهميد كه گري گوري چشه!
دلم مي خواست...
نه!
دلم هيچي نمي خواست
اما دل تو هميشه مي گفت : اگه مي دونستي!اگه مي دونستي!اگه مي دونستي......
فكر مي كنم اون مي دونست(مي دونه)و به روي خودش نمياورد.
.نامه هم بي خيال شدم.گفتم اينجوري بهتر مي تونم با خودم كنار بيام و ...
گاهي بي خبري از خيلي چيزا بهتره...
من همچنان در حال ادامه دادن هستم.
ادامه...
ادامه...