نه اینکه...
ـمن: چی نه اینکه؟ مسخره کردی خودت و ...
ـــ"مبادی العربیه - رشید شرتونی
نگاه کن به کتابت هنوز می تونی
بری سر جلسه امتحان سخت دهی
من: و هی مچاله شوی - روی عشق - تخت دهی"
من: حقته شنیدن این حرف ها-حقته شنیدن این حرفها
من: حقته گیر کردن تو این بچه بازیا...
من: حقته خماری ها...حقت بود نعشه بودنهات و کشیدن از دیوث ها...
من : "درست پوکه ی افتاده از تفنگ شدی
میان تو و خودت - نقطه ای - به جنگ شدی.....
"انگار اینجاش نگفتنی باشد بهتر است چون از آنجایی که وقتی چیزی می نویسم صد بار بعد از آن بهش سر می زنم و باز خوانی میکنم طاقت شنیدن حرفت را ندارم که با دستهای خودم نوشتم..."
تو که خودت این چیز ها را می دانی !
پ . ن :
نامِ تواَم من
به یاوه معنایم مکن!
"شاملوی بزرگ "
و بوی تریاک(مزه ی لب های تو) را از پنجره حس کردنم و هر شب مست خوابیدنم را ننویسم اینجا را چگونه پر کنم؟کاش جرات بیش از این ها نوشتن را داشتم...
از درد پریود که کمترینش هست شروع کردم به افکارم که رسیدم انگار خونم بند آمد دردم بیشتر شد و به سرم زد که بنویسم خونم تمام نمی شود هی شروع میکنم به خون ریزی! هی کپسول های گنده گنده می خورم که چقدر احمقم که او را چه به درد ؛ فهمبدن...صبح فردا که به تهران می روم بیشتر می نویسم امشب را که خوابم نبرده است و تو که هی می فهمی تنهایم و هی می آیی در فکرم. جدیدا وارد سبزه زارم می شوم دراز می کشی و دستهات را زیر سرت می گزاری و آفتاب می زنم تو چشم هات که برگردی و من را نگاه کنی و بگویی زود می آیم...دیشب که همین ساعت مشهد بودم و دعا هم نکردم چون بلد نبودم دیشب همین ساعت که به رضا معتقد نبودم اما به تو نه! هستم!پیشم نشسته بودی و امشب که رشتم از وب کم لپ تاب زل زدی و فردا شب همین ساعت تهران را آشوب می کنی که پا شو کلاست دیر می شود...
سخت نگیر عزیز بگزار کمی بیشتر بخوابمت!
و شعر من:
باور کنی یا نه
هیچ چیز وجود نداشته و نخواهد داشت
حتا اگر رژ ترین قرمز ها را به لب بزنی
حتا داغ ترین تمایلات را داشته باشی
برقصی چنان که بگویندت
هجوم را احاطه کرده ای
فریاد بخندی
. . .
گم شود در تو
بم ترین آلت ها
پایین ببرد فلسفه ات را
لغزنده شود تا درد نگیرد
گه بگیرد
خلقت را
باور کنی یا نه تفسیر ما از جهان بازی های زبانی احمقانه
و روایات شخصی است
باور کنی یا نه اینها
همه بر چسب گذاری ست.
عقده ی رهایی ست
رهایی در بند فضیلت های دروغین
باور کنی یا نه من شعری نخواندم و تو چیزی نشنیدی.
سه روزه که صدایی ازش نشنیدم ...
و در این سه روز به عظمت یک عمر تغییر کردم !
پ . ن :
دارم به نتایجی می رسم که تا به امروز متوجهش نبودم
چقدر متاسفم برای روزهایی که گذشـــت و ...
می خوام با وجود پر ارزش انسانی کامل که صحبت هاش مبداء انقلاب درونم شد , همه چیز رو
کنار بگذارم و به چیز هایی دست پیدا کنم که به سرعت کودکانه ام ازشون عبور کردم.
اون مکثی است از جنس نفس تو.
و من با زنجیره ی مراحل تصور هایم سرا پای کسی را که حجامت گرم شد پر کردم از اندوه.
و از انجا که این شعر برای تو گفته شد انتهایش را مشدد می کنم و در آرامش دستهات میگویم
.مرا بیش از این ها بمیران .
پ . ن :
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت
آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم .
احمد شاملو
بی تأمل
با پاسخ های بی صدا
محرک شاعران را اهمیت عشق می دانند «می دانستند»
با افکار پانزده سانتی
و نظریه های افلاطونی
علیت را
مشتاق ِ خیزش ِ سرکش ِ تلاش های بشری عنوان می کنند«می کردند»
ناجور به دنیامی آیند«می آمدند»
انحراف را برش بند نافشان می کنند«می کردند»
و مایل به خنثی
ذات و مقصود را دردی جانگزا می پندارند!«می پنداشتند!»
** ** **
بی تأمل
با پاسخ های نادر
محرک شاعران را اهمیت عشق می دانیم
بعد همراه با هم اقدام به خود کشی می کنیم
و سرکش ٬
خیزش عشق را
در حرارت عشق ورزی های تلاش بشری
ناقص به دنیا می آوریم
با سیگار های پانزده سانتی
نظریه های افلاطونی را
و متافیزیک را یکجا دود می کنیم
تا بعد با هم خاکسترمان را فوت کنیم
و
موجودیتمان به باد رود!
(ناجور لذت می بریم)
یادم رفته راه رفتن و
یادم رفته فراموش کردن و
یادم رفته حرف زدن و
...
اینجا چگونه بی جایی است مگر
که مشروح مکالمات کشنده اش دیگر
حتی در این درنگ دراز هم
کوتاه نمی آیند
آن سه گوشه ی این دستگاه نیز هم با هم و هم تنها
مسدود شده اند و راه نمی آیند
...
مست بودن
زمانی که مخاطب پرسش های مهم هستی
راه رفتن و فراموش کردن و...
هیچی!
سردمه
مث یه چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه
تو قبرستون فلاسفه ی ناب جهان
هیچی!
این روزها مطالب وبمم زورکی می نویسم
زور میزنم شعر بگم
کتاب بخونم
یادمه که یادم رفته فراموشی ازل تا ابد و
یادمه
فقط من یادمه
...
پس چرا صدای آن نسیم
که بر کاسه ی نا ساز من می لرزد
او را
آن خفته ی بغض در گلو را
که قبلا در قصیده ای یاد شده بود و از آن روز
در بیتی بیداد می کرد
بیدار نمی کرد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ . ن :
اینجا زنی
عمیق تر می شود!
من وقتی با تو حرف می زنم انگار دقیقا نیستم و انگار دقیقا نیستی
یعنی من توام؟
من از پشت خط میگم خب!و من جواب میدم خب!
من!تو این حس بهت دست نمیده؟
من تو تاریکی ام و یه مردی و می بینم که تو آشپزخونه غوز کرده و پایین و نگاه می کنه
چشمم و بستم و دارم تایپ می کنم یعنی مرده هنوز هست؟
رفت
چشمام و باز کردم!
موهای مجعد داشت و یه بلوز آبی کهنه پوشیده بود
ولی ترسیدما
به به
می دونی نسیم خنک کنار دریا چقدر می چسبه؟
مخصوصا یه لیوان چای تلخ داغ هم تو دستات باشه
مخصوصا اگه شب باشه آخه یه نیمچه ترسی هم تو آدم می وزه
ولی تنها نه چون هنوز اون مرد من و می ترسونه
...
گاهی دلم بالا میاد
بعضی روزا دلم انقدر بالا میاد که انگار می خواد از تو نایم بیاد بالا و از دهنم در بیاد اما الان تو حلقم گیر کرده!
هی می زنم زیر خنده
و هی سرفه می کنم بی خود و الکی
یکی ازم بپرسه چرا انقدر سرفه می کنی اگه بگم می خوام دلم و بالا بیارم و قطعا به من خواهد
خندید(الان دارم سرفه می کنم و می خندم)
دیدی گاهی آدم دلش می خواد ...
ای خدا
آدم دلش نمی خواد که بخواد!
بی خیال
من افکار فلسفیم و فقط با تو در میون می ذارم چون فقط تویی که به حرفهام درک می ورزی!!!(امروز گفتی فلسفه ات فقط واسه ماست؟)
ناخونام و از ته گرفتم
دنبال یه عکس از تندیس کسی هستم که تندیسش کنم
دلم می خواد گل بازی کنم
از خونه های امروزی بدم میاد که انقدر کوچیکن
دلم می خواد گل بازی کنم
و چرخ سفالگریم افتاده گوشه ی انباری
دلم می خواد گل بازی کنم
و اینجا گل خوب سراغ ندارم
تا حالا یه لایه ی گل رو صورتت کشیدی بفهمی چجوریه؟انگار صورتت می خواد بیفته رو زمین له بشه!
و البته نفست هم بند میاد زیر گل حتا اگه مث من عاشق بوی خاک و گل باشی
گرمه
گرمه
از گرما بی زار م!
عکس مامان بزرگ کنارمه اونم الان زیر گله یعنی الان در چه حاله؟
من که مرگ و باور ندارم
چقدر دارم مذخرف می گم
یعنی الان مامان بزرگ در چه حاله؟
آخه می دونی اون موقع که داشتیم خاکش می کردیم چشماش نیمه باز بود
,شایدم من اینجوری میدیدم همونطوری که وقتی آقاجون (بابا بزرگم)خوابه من هستم که فقط با چشمای باز می بینمش
بدبختیه ها هرچی غیر عادیه باید با چشمای من آشکار بشه...
من هنوزم فکر می کنم نباید زیر خاک میذاشتیمش چون نمرده بود هنوزم به این فکر می کنم
پ . ن :
امشب ازون شباست که هرچی تو ذهنم می چرخه ومی تونم بنویسم اما هم خوابم گرفته (دروغ می گم)هم یه چیز دیگه می خواستم بگم
که یادم رفت.
پ . ن :
آهان!
یادمان آمد اما سانسور می کنیم بقیه را...(شاهانه بودا!)
اگه به من باشه خودمم سانسور می کنم.
سانسور!
چه واژه ی مسخره ای.
به سهروردی فکر می کنم شاد می شوم چون متوجه اصالت ماهیتش می شوم و عرفان نابش(گرچه شیخ اکبر نیست!).
سرم گیجِ به زبان آوردن می رود اما به روی لبانم نمی آورم چون بد عادت می شوند همیشه افکارم نوشتاری بود چون به دستانم سپردمشان.
سرم گیج ِ موریس بلانشو و رولان بارت می رود!
من با هگل مفهوم تجربه را زاده شدم و با کانت داوری را سنجیدم به جرم محافظه کاری هاشان!
حس می کنید؟
خلاء را میان سخنان و دستانم؟
من نمونه ی بارز یک دادائیست هستم با همین افکار زیر
درد هایم مشتق
لذت هایم مرکب!
خود آگاهی هایم در برابر شک ها گوناگون!
بهانه ای باید برای رنج بردن
واقعیات متحیرم
عاطفه ی متفاوتم
و پندار های ساده ام را
چه کنم؟
تا وقتی نا معین ها را با کشاکشی در هم بر قوه ی عقلم
مهر قانون خورده ی جبر می زنم
و مخاطب هایم را
با معامله ی یک جانبه ی افکارم
تعریف می کنم
صنعت دادایسم عود خواهد کرد!
همین افکاری که شاید اگر هدایت بود ...
اما او سنگینی ِ پسا مدرن را بر دوشش حس می کند(به عقیده ی من !) تا ...
تا وقتی که ما نیستیم!
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند!
پ . ن :
این زمانه , زمانه ی وارفتگی است - من به رنگ زمانه اشاره دارم.
پ . ن:
دوست ندارم که رنگ های اجتماع را به فرد گرائیَم بزنم.
پ . ن :
تازگی ها خیلی می نویسم و یک شعر از فروغ که این روز ها کامل ترینِ من است :
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
و چه مهربان بودی ای یار
ای یگانه ترین یار
وقتی دروغ می گفتی!
نگاه نمی کنم گریه نمی کنم نمی خندم راه نمیرم پای کامپیوتر نمی شینم غذا درست نمیکنم نمیشنوم لباس نمیپوشم لباس درنمیارم نمی خوابم دیر نمی خوابم بیدار نمیشم کلاس نمیرم دستشویی نمی رم نمیشنوم اراجیف می شنوم می خورم گه می خورم که رازم رو بر ملاکنم می ایستم مثل کوه که ریزشم و نبینی خیره می شم می خونم به خالی ها حس می کنم احساس می کنم درک نمی کنم می زنم می تراشم له می کنم خواسته هام و تند تند سیاهی میکشم و تند تند پاکش می کنم زیر چشمام و توی چشام و نگاهم و به تو پاک می کنم می خارونم سرم و خون میارم هی کوتاه می کنم هی بلند می کنم موهام و دونه دونه دکمه های کیبورد و می زنم خسته می شم گند می زنم می گیرم از ته ناخونام و حالم به هم می خوره از حالم به هم می خوره متهم می کنم وقیح می شم بهتر میشم اشتباه می کنم خواهش می کنم
می کنم
می شم
تمام می شم شروع میشم تشنه می شم جلوی آینه یه دیقه لبخند می زنم یه دیقه فحش می دم به توبیشتر به تو!آینه ی دق می شم واسه تو که از تو ... تر ندیدم خسته می شم و تمومش می کنم تمومش نمی کنم توروافکارت و من هیچ وقت حرف حسابی سرم نمی شد اما این دفعه باید بشه پس این جبری که ازش می نالم چیه؟ این جور مواقع جنس مذکر یه حرفی می زنه تو دهن همه ی این مادر قحبه ها...............همشون بدون استثنا ء !
پ . ن :
خیلی عصبانیم
پ . ن :
خ ی ل ی ع ص ب ا ن ی م
پ . ن :
هیچی سرم نیست مثل همیشه منم جزو همون مادر....
به شدت حس افتادن از چشمهای اهمیت بهم دست داده
با جمله های احمقانه از لبهاش هزیان های نهفته ام رو به زبون میارم
و اونقدر خمیازه می کشم تا لکنت بگیرم تو حرفاش(این جمله مسلما" برای تو نوشته شده !)
حرفهایی که سالها مخاطب نداشت با سرعت متضاد بیست سال زندگی ؛
فکر پیدا کردنش رو هم حالا گم کرده.
... و مخصوصا اگر مرزهای فرهنگی واخلاقی و قانونی و و مث روانی ها زیر پات بزاری در
این واقعیت نیافته ی دنیای بشری .
این واقعیت نیافته ی دنیای بشری چیه که سبب تداعی رازی که وجود نداره میشه در حالی که ...
نمی دونم اصلا چی می خوام بگم فقط سرم و مث یه بیمار اسکیزوفرنی می چرخونم و لبخند خشک می زنم طوری که شونه هامم می لرزه (و اگر بچه ام سرطان بگیره به روی خودم نمیارم و از اونجایی که دچار اسکیزوی زود رس شدم لابد یه بچه ی زود رس هم دارم .)
نمی خوام هفتاد سال سیاه در آینده ی خیالی ای تبعید بشم که یه فالگیر بهم میگه که از هشتاد و چند سال بیشتر عمر می کنم...
اعلام نکن!
گاهی عمیقا تحت تاثیر حرفها قرار می گیرم و ...
رد پاش تو حرفهام تیر می کشه!(فقط می دونم رد پایی هست اما از چه کسی؟از کسی که نیست؟!)
پ . ن :
من در خاطره ی دلبرکان غمگین منی که گابریل گارسیا مارکز بود در نود سالگی ام و دقیقا اکنون میان دو هیچم و همه ی خونه و زیر و رو می کنم واسه پیدا کردن عینکی که رو دماغم خشکش زده به دلبرکان غمگینم!
التهابم را تند بران
هویتم را منقلب تر کن
اندیشه های عصیانی ام را فاقد حقیقت بدان
مراوده های جمعی ات را
هموار تر ساز
خودم را که می جوم ؛
هضمم کن !
جنبه های فکری ام را مضحک بدان
نمایان کن
تزلزل را
استحاله های دردناکم را !
فلسفه ام را
پوچ بخوان
واکنش را
درونم
دور تر کن
من را
بباز
شرایط را
عذر بیاور
نشانه هایت را
خط بزن
اما
پاکت نکن از من !
پ . ن :
Pas facile de donner la tendresse,
Si tu ne recois pas de carresse.
کم خرد تر از آنی هستی که چنین فکر هایی به سرش بزنی!
هیچ تاثیری ندارد چون زنجیره ی تصوراتت را نمی توان هیچ جا نوشت ؛
جز آن جا که نمی شود نوشت.
آنگاه چشم هایی که باید خط به خط ببیند استیگمات می شود یک هو و هی تار می زند تو را
و چشم هایی که باید دیده شود به محض ورود پدیدار شناسی روح , ذاتش را خون فرو می برد.
جزیره ام !
نا ممکن ها همه اطراف من پرسه می زنند
(گرچه به دریات غرقم!)
و
من رند ؛
من دیوانه ؛
من سر مست ،
تر !
به وبلاگم تند تند سر می زنم که آن کس که
باید نظر دهد , بی تفاوتی اش برزخم کند!
پ . ن :
مفاعلن فعلا نیمه کاره ام ،مانده است!
چه چیزی رخ می ده که تو از خوندن یه جمله احساس انرژی زیاد بکنی که حتی اگه تو دیلمان و روی تپه های وسیعش دراز کشیده باشی و یه سنگ خیلی بزرگ از آسمون بیاد و روت بیفته جفت پات و بزنی به سنگ و پرتش کنی یه طرف دیگه.
و من جدیدا با خوندن جملات سارتر همچین حسی بهم دست میده.
اساس زندگی و اصل جهان هستی روی من و شما گذاشته شده زیرا اگر ما نباشیم دنیا وجود نخواهد داشت .
و اگر هم هستی وجود داشته باشد برای ما وجود دارد.
پس مرد عیاش حق داره از اینکه نمی خا د مردم , عیاشی و بوالهوسی و براش عیب و لکه ای بدونن.
و
انسان اساس دنیاست و بدون انسان دنیا وجود ندارد.
من به شدت دچار عدم ایمان در مقابل خودم شدم.
و عشق برای زن بالا تر از آن عشقی است که ما( مردان ) تصورش را می کنیم!
همچنان سارتر می گه انسان آنچه را که باور کرده باور نمی کند و نتیجه آن می شود که
در تمام مراحل عدم ایمان در ما حکومت می کند .
پ . ن :
آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
انقدر دستام بی حاله که یک ساعت طول می کشه تا بتونم یه کلمه بنویسم.
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
نمی دونم چه ربطی داشت به صحبت هام .
کودوم صحبت؟ آخه مگه چه حرفی زدم که بخواد بهش مربوط بشه.
بد بختیه ها!
امروز حتی حال نق زدن و ایراد گرفتن به همه چیز و،هم نداشتم در حالی که این جزو برنامه های روزانمه ...
احساس می کنم که کسی چون مرگ
با پنجه اش گرفته گلویم را
این نعش , نعش سرد من آیا نیست
برچوبه ی صلیب زمان مانده است؟
واقعا چقدر این حرکت مسخره هست که هر از گاهی بیام اینجا و یه چیزایی بنویسم و یه عده ی کمی هم اراجیف منو
بخونن و یا تاییدم کنن یا ایراد بگیرن.اصلا چه معنی داره که ...
مامان چسبیده به تلوزیون و یه فیلم مسخره ی بی مزه ی به نظر عاشقانه نگاه می کنه و هر از گاهی می خنده ؛ تازه همین الان برگشت یه تیکه ی مسخره تر ش و برام توضیح داد و زد زیر خنده منم مث تریزومی 21 ها نگاش کردم و انگار که یه مشت حرف بی معنی شنیده باشم , در حالی که هیچی هم نشنیدم فقط دیدم یه دهنی جلوم هی باز و بسته می شه خیلی به صورت بی شعورانه بدون هیچ حسی نگاش کردم در ضمن تریزومی 21 ها خیلی می فهمن گاهی فک می کنم (در حد یه مگس) که شاید واقعا خرم.
این عین حقیقته که حقیقتی چون من وجود نداره.
من خرم.
یه خر واقعی.
داشتم در باره ی مامان حرف می زدم؟
انگار
آهان
خبر نداره من اینجا یه وری رو دسته ی مبل افتادم دارم یه دستی چی چیا می بینم...
چی چیا می نویسم!
تا رسته شوم باده خورم مست شوم من
چون مست شوم نیست شوم هست شوم من...
آقا اصلا ما رو بی خیال.
به قول اوندفه ایام
از من توقعی داری؟
پ . ن 1:
یک روز می آیی و در گورستانی دور در استخوانم می دمی
تا شعر های نسروده ام را بشنوی.
پ . ن 2 :
حالا کودوم کار ما بامعنیه
به آفرینش نگاه کن!
پ . ن 3:
حتی خدا رو انسان کشف کرده!
از دیشب تا ظهر امروز خواب بودم , ناهارکی سر هم کردم خوردم و باز خوابیدم تا شب انگار با سنگ کوبیده باشن پشت سرم
معدمم می سوزه؛
صدای کوبش پست مدرن توی گوش چپم محصول نهایی زندگیه،
سبکشم کوبیسمه
انگاری سمفونی باروته!
باروت نم کشیده، توی این شهر پر از علی الحساب میشه دنبالت بیام!
آخه اینجا روسپیا رو نمی شه تشخیص داد
روسپی هم نوعشش از نوع روانشناسیه زیگمونده
چقدر بی ربطه
خیلی هم مربوطه،
تو که سبک شناسی بهار و کامل ...
راستی اصلا" خوندی؟
صدای گرفته ی شوپنهاور
صدای جیقای ولف؛ اونم از نوع نقد ادبی
چی دارن برای گفتن که بگن؟
همشون اشیاء غایب هستن
شیء هم قانونه ؛ قانون دافعه ی فلونیه
تارای صوتی ما دفع شده
همه چی قانونه!
با کودوم مجوز از پلِ سارتر رد شدی؟
فک کردی حیوونه؟
نگفتی امیل زولا اینور پل منتظر ت می مونه؟
فک کنم طبیعت هم سرت نشه
طبیعت دین داره
طبیعت نمازاشو سر موعد می خونه!
طبیعت
عدم ثبات ما رو توی شیپور نهایی می خونه.
. . .
پ . ن :
خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تعجب که می کنم خودم را تکثیر می کنم.چه چیزی در تعجب من اتفاق می افتد
جز اینکه یک بار دیگر به خودم نگاه کنم، نه اینکه از نگاه به خود دچار تعجب شوم
بلکه در تعجب است که دچار نگاهی می شوم که به خود می کنم ،
من در نگاه به خود دو برابر می شوم و هر روز در برابر خود هزار برابر می شوم.
نوعی از نگاه به خود ، امضاست که ما را مضاعف می کند و در مضاعف نگاهمان می دارد
، چون مدام نگاهمان می کند و نگاه همیشه چیز عجیبی است
و تعجب نگاهی است که به نگاه خود می کنیم.
این اتفاق وقتی که امضا می کنیم می افتد و تعجب اتفاقی است که در امضای ما می افتد :
عجیبی که در عجیبی می افتد.
من گذشته امضا / یدالّه رویایی
همچنان که کبد صفرا ترشح می کند ؛ مغز نیز فکر ترشح می کند!
و من پرم از افکار چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده
پرم از افکاری که شامل موجودات نیست
پرم از افکاری که از خوابی اومدن که کسی اون رو نمی بینه
پرم از تسلسل حقایق متعفن
پرم از پست مدرنیسم
پس من به این نتیجه می رسم که ما هنوز به مرحله ی وجود نرسیدیم و تازه وارد وجوب شدیم و امکان اینجا ایجاب می کنه که من حرف مفت زیاد بزنم و بقیه منو دلقک فرض کنن و زمانی که مغز فکر ترشح میکنه هیچ اتفاقی رخ نمی ده چون سامویل بکت می گه شعر بیان کتمانه و من یه سوال لطفاً ؟
پس آنچه که باعث آرامش می شه چیه؟ چون من الان بر عکس خیلی وقتا آرامش دارم
و من یه در خواست لطفاً!
ما رو هرگز به اثبات نرسون.
و
یه چی می گم از فصل اول :
پنبه می کنی تمام رشته هایم را
با طرز به وجد آوردنت؛
حتا اگر تمام سوفیست ها را جمع کنم,
وجودت را نمی توان منکر شد!
>>><<<
نماز صبح سبک باری ، به سکر اشهد ان رویت
نماز مغرب مشتاقی ، به شوق حیّ علی مویت
به شرب خمر گرفتارم ، شراب چشم خمارت را
اسیر جذبه ی محرابم ، به طاق هشتی ابرویت
چه خورده ای که چنین مستی ، مگر چه معجزتی هستی
که شیر شمس نگاهم شد ، شکار شیوه ی آهویت
دگر مرا سر مسجد نیست ، که شیخ بسته به تکفیرم
نه خانقاه که بی پیرم ، کجاست معبد هندویت
چه شام ها که نخوابیدند ، ز دست من که نخوابیدم
چه عذر ها که بده کارم ، به مردمان سر کویت
من شور/ محمود حبیبی کسبی
در لا به لای هر متنی که نگاه می کنم (یاد هدایت و هوسبازش ) صفحه هایی می بینم ؛ به قول یدالله رویایی
"چقدر حالا
بر عکس آنچه بودم هستم"
و حالا اقرار برای من شده مثل نقل و نبات انگار.
همه چیز در نوشیدن چای تو مشخص می شود ؛ چقدر فکرت مشغول باشد خوب است ؟چقدر خودت را در مایع قهوه ای رنگ توی لیوان مشوش تر ببینی خوب است؟ و دنیا چقدر مشوش باشد خوب است؟
انگشتانت را بگیر و برو
آنقدر برو که بند بندت باز شوند
و
درد بودن را با دایره های تو در تو لمس کنند
و
اثری نور بر زیر پوست نبودن هایت بگذارند
نبود ن ها
مدام نبودن ها!
وقتی به نور آبی بگی بوق قرمز نظرت ن(س ص ث ؟)بت به من تغییر می کنه چون املات خیلی ضعیفه
و به این که ما خواب خدا هستیم ایمان داری چون بعد از کلی حرف خوردن و کنایه هایی که تو رو
دیونه معرفی میکنه می فهمی که نو افلاطونیان هم یه همچین نظراتی دارن.
تو فکر کتابم شاید شعرای بی شین و بی عین و بی ...چاپ کن....م.
و عشقی بی قاف و بی شین و بی نقطه !
هستی ، زوال بود چون ذوب می شد و نوشته های مهراوه ذوب ترش می کرد!
و من به همه چیز شک می کنم
و به کفشهای تایوانی قرمز پاشنه بلند چهل و پنج درجه هم ( چند شب پیش خوابشم دیدم در حالی
که ازنوشته ها هیچی نمی دونستم اما نه برای عروسی سوفیا برای زیر بارون تند قدم زدن در شب!)
تو می تونی همه جا باشی من می تونم ته یه اتوبوس باشم که تو تو ایستگاه های مختلف سوارش
می شی و فرو برم دریک کلمه.
تو میتونی شعرایی که برات می گم و بخونی و متاثر بشی تو می تونی وقتی که نیستم وقتی که
تموم می شم بهم بگی "د.د"
اما من هستی ام که ذوب می شه و با حرفهای دلنشین و گریه های هر روزه ات که اینطوری می فهمی
زندگی چیه با زوال به سوی تو میام و می شم نا متناهی و خدایی می شم که در همه جاست ؛ در
فکرتو و در انگشتان من که تو رو(فکرت رو)لمس خواهند کرد؛چون ایمان دارم که ما خواب خدا هستیم
و در خواب همه چیز شدنیه!
پس همچنان به هستی و نیستی فکر کن چون من رو درون هر دو پیدا خواهی کرد.
به نور آبی فکر کن و طنین قرمزش و با نت های
سیاه و گرد و دولا چنگ بنواز چون آخرش سکوت گردی قرار می گیره با هزاران نقطه در مقابلش.
ما سکوتی گردیم با نقطه های لا یتناهی مقابل افکارمان!
با خود هزاران بار این فکر را تکرار کردم من
سر گیجه را معلول جبر ذات یک پرگار کردم من
طامات و شطحیات گنگ و مبهم حلاج ،
را با سر بی دست و پا و مجرمم بر دار کردم من
ته سرفه هایم چرک و خون پس داده اند از بس
غم واژه های تیز را توی گلو انبار کردم من
فکرم تمامش طعم سر ما و توتون می داد
چاشنی شعرم چند پک سیگار کردم من
انگار ظاهر و باطن کلمات یکی شدن.وقتی جزییات به یک معنی برسه کلش بی معنی مشه.
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه ام شکل گرفت!
درد اینجاست که اینا درد من نیست اینا درد خداست و درد خدا اینه که جز اونیست و همه چیز اوست.
آقاجون می گفت دوران زندان کشی یکی رو دیواریکی از سلول های انفرادی نوشته بود:
آیا خدا برای بندگانش کافی نیست؟!
(البته عربی بود که من عربیش یادم نیست)
و این جمله هست که مغز من و داره می خوره.
همیشه در مواقع فروق، فروغ هست که دردت و حس میکنه شاید برای اینکه تو یه زنی.
و من به آن زن کوچک بر خوردم
که چشم هایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان در تحرک ران هایش می رفت
گویی بکارت رویا های پر شکوه مرا
با خود به سوی بستر شب می برد!
دلم می خواد یه حیاط دنج داشتم با یه حوض کوچیک وسطش . مث خونه های قدیمی.دلم می خواد از این سرما بیرون بیام وپا برهنه توی ظهر از روی موزاییک های داغش با پنجه راه برم و وسطش دراز بکشم و به آسمون نورانی و کور کنندش خیره بشم و...
این حجوم فاسد فقط عذاب آوره ، کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد!
اولین جمله از ژان پل سارتر بود
.اما .آیا ما خدا هستیم؟آیا ما وجود داریم؟چطور یک نا متناهی می تونه در مکان متناهی(که این دنیاست) قرار بگیره؟اگر ما روح داریم پس نا متناهی هستیم پس خدا هستیم اما چطور تو این دنیا سیر می کنیم؟
هیچ جوابی من و قانع نمی کنه.
آیا خدا برای بندگانش کافی نیست؟
اطراف من جاندار نیست
جان ، دار است
توضیحش را بخواهی:
جان بر دار است
تن بر جان ،جان بر دار، دار آویزان توی سرم،
سر آویزان به گردنم، گردن به انگشتان
و انگشتانم لا یزال اند...
و من راز دار های واجب الوجود را خوب می دانم!
و راز معلقات امروالقیس را می شناسم!
این روز هاراز فسیل ها را هم از بر شدم و میان تهی را حس کردم و دانستم کارد به استخوان
رسیدن چیست و کارایی اش چگونه است و منطق را از سرم پرت کردم و به جهالت پناه بردم.
چگونه می شود توی راز فال ورق گم شد و چشم به خشم و هیاهو بست؟
.
پ . ن :
از جایی خواندم:
در ذهن بی جنبش نجاران
طرح پنجره ای نیست
چوب یعنی تابوت!


