هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
ثواب سنگ سروده های مرا فتح کردن آسان است نگفته های مرا می توانی از بر کن وقتی که تو را به زور می بارانند! بلند تو دلم بیزارم بیزارم بیزار بیزاررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم تحملت و ندارم کسی که به هیچ وجه نمی تونه خودش و تحمل کنه چطور می تونه با انتقادهایی که بهش می شه به طرز مرگ باری از کوره در نره؟ من خودم نیستم من ص خودم : خاموشی بیش از پیش را که محتاجم ا محتاجم ا اغماء انعکاس موجود خاموش محتاجم بود باید به ارتباط بدهم. و د وجود د چیزهاست این سایه ی روح محتاجم و ی شراب تلخ من و دیگران ک باید سایه ی خودم من است! ر جلوه ؟ ق می کند زندگی ت هولناکی محتاجم چه بو ف ورطه ی ه برزخ بیداری باید که تا ممکن است گلوی خشک سایه بهترین بگویم گمان خواب دارد پ . ن : ۱ . قفس گشودی و اختیار بخشیدی همین که ازقفست پرزدم زمین خوردم ۲ . نوزده فروردین. همچون خلیفه اش آخرين سلاح گريه بر دوش چشم سنگيني ... پ . ن : پاسخ بده از اين همه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم از همه ي خلق چرا تو از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم به هم شبیه به هم مبتلا به هم محتاج چنان دو نیمه ی سیبی که هر دو نیم به هم من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است شبیه بودن گلهای بی شمیم به هم من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم... برای عظیم ترین کوه! پ ن : شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است گاهي هيچ چيز بهانه برای نوشتن دستت نمی دهد! اخیرا" به نتایج مثبتی دست پیدا می کنم . ... عکس پر از موج خودم و رو صفحه کلید می بینم-دست می ذارم زیر چونم و خیره می شم- یه آهنگ احمقانه (تکیه گاه-ستار) گوش می دم و نفس عمیق می کشم.حرکاتم شده مث ... امروز یکی گفت فقط خودت و قبول داری. دیگه حوصله ندارم دلم بگیره هر حرکتی که به نظرم می رسه و عملی می کنم با هر آهنگی می رقصم (الکی) تا دلم نگیره اما برعکس می شه. با هر نصیحت کوچیکی جَری می شم و چشمم و می بندم و... می نویسم و پاک می کنم.... دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟ این روزا به خودم می گم وحشی. چشمات وببند ریتمیک با آهنگ سرت و پایین بیار(طوری که انگار سرت تکیه گاهی نداره )تا موهات تو چشات بریزه و نفست بند بیاد.(بعد یه حس جالبی بهت دست می ده!) تمام لحظه های سعادت می دانستند که دستهای تو ویران خواهد شد! چند روز پیش تو سجده ی دوم نماز عصر بودم وقتی چشمام و بستم تو یه ثانیه هم نه! کمتر یه آب زلالی و دیدم که امواج خیلی خیلی ریز سنگ های کفش و چند بعدی می کرد (منم که بی جنبه !) به خودم گفتم حتما این کتابا روم تاثیر گذاشته اما زهی خیال باطل که دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد-اونم توهم بود-احتمالا خون در مغزم(!!!) جاری شده بود. آن کسی که نیمه ی من بود , به درون نطفه ی من بازگشت. خب! اونا دارن مصباح الهدایه می خونن صدای عقربه های ساعت تو سرم می پیچه و یاد" یا هو" گفتن های آقاجون می افتم. تیک تاک تیک تاک... یا هو یا هو ... نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد خطوط را رها خواهم کرد من عریانم , عریانم عریانم مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم صبور , سنگین , سر گردان, ... ... پ . ن : در کوچه باد می آید و این آغاز ویرانی است مولانا نسيني الدنيا نسيني العالم انا شايلك جوة عينيا بتمنى العمر يطول براي بزرگ ترين روح وقتي بابا براي فرزندانش از انسان آزاد صحبت مي كند (يعني براي ما كه فرزندانش باشيم) گلويش خشك مي شود و صدايش ديگر در نمي آيد. چون انسان آزاد نباشد سنگين تر است . هر چقدر كه بيشتر مي گويد بيشتر حالم از انسان بودنم به هم می خورد. وقتي به بابا مي گويم يك پله به هفت خانت بايد اضافه كني و آن مرگ است بلند مي خندد. وقتي حسين مي گويد مسخ داري؟مي گويم ترجمه ي هدايت جذاب تر است احساس می گوید بابا سر سفره مي خواهد بغررد كه دختر چرا بس نمي كني؟! اما گلويش خشك مي شود و صدايش در نمي آيد. وقتي بعد از ساعت ها مي روي در هال تا كنارشان باشي بدون اينكه چيزي بگويي بابا مي رود برايت چاي دبشي مي آورد و تو آن را تا ته سر مي كشي و حلقومت آتش مي گيرد و زبانت از شدت داغ بودن نبضش مي زند اما مي گويي عجب پدري! اما به روي خودت نمي آوري . بابا خوب مي داند كه تو چقدر نسبت به او بد بين هستي(در حالي كه ديگر نيستم... فقط گاهي) جرات نمي كند حرفي بزند. چه باباي خوبي! كه فرزند كوچكش را با كتك بزرگ كرد تا آدم شود. چه بابا ي خوبي ! كه تمام وسايل فرزند كوچكش را مي گردد مبادا منحرف شود. چه باباي خوبي! كه دوستانت را سياسي مي داند و مي گويد براي تو نقشه كشيده اند . چه باباي خوبي ! كه كتابهايت را زيرو رو مي كند تا مبادا ديگر هدايت وچوبك و بهرنگي و ولف و گلسرخی و... را بخواني. باباي خوبي دارم چون نگران فرزندش است. هرگز كه چشم در چشم ميشي او نمي گويم تو خوبي فقط اين بار نوشتم. نمي خواهم اصلا بشنود. دلم مي خواد از همه چيز بنويسم از هوسي كه هر سال همين موقع ها تو دلمون (خانواده) ميوفته كه يه سفر بريم به سوريه و الكي دو سه جا زنگ مي زنيم و كلا بي خيال مي شيم تا سال بعد ! از طلسمي كه شكسته شد( اما نه به دست من) از خارج بودنم از شبكه!(كه همه شاكي شدن) راستش از وقتي كه اومدم رشت خيلي سر خوش شدم (البته تازگيا!) اوايل بد جور عبوس و بد عنق بودم يه مدت پيش وقتي رفتم الهام و علي و ديدم احساس كردم واقعا من يه جور ديگه اي هستم قدم زدن با اونا حالم و به هم مي زد. (از حميده مي پرسم مزخرف و با دال ذال مي نويسن؟ مي گه نه ره زه. مزخرف يعني چيزي كه بهش آب طلا بزنن!)چقدر معنيش به موضوع صحبت هاي من مياد. وقتي برگشتم فهميدم من واقعا راهم با اونا متفاوته. خوشحالم از اينكه به اين نتيجه رسيدم. به قول ننه ام مي دل گپ زنه كه: باز در جمع تازه ي اضداد حال و روزي نگفتني دارم هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي نالم جلوي تلوزيون دراز كشيدم انتقام جو باعث مي شه آرزو كنم كاش فيلم تموم نشه كاش هيچ چيز تموم نشه حداقل اگر تموم مي شه دوباره شروع نشه من خيلي ترسو شدم ترس روحم و مي خوره . چقدر آدما عوضين تا يه مدت پيش مي گفتم كاش همه چيز تموم مي شد همين الان! همه چي و فراموش كردم واسه همينه كه انقدر مي خندم به همه چي همه چي! نور خدا رو تو زندگيم مي بينم اما فراموش مي كنم. نمي دونم. آينه در جواب من باز سكوت مي كند باز مرا چه مي شود اي تو حقايقم بگو مي رم زير دوش آب يخ داد مي زنم: دلي شكنجه شدو غرق خون به گوشه اي افتاد دوباره سينه به سينه هراس هاي هميشه صدام و عين پير زنا مي كنم و تكرار مي كنم هراس هاي هميشه! هراس هاي هميشه! هراس هاي هميشه! رعشه مي گيرم ميرم زير پتو آهسته مي گم: چه فرقي مي كند فرياد يا پژواك؟ خودم و مچا له مي كنم. باور مي كني اگه بگم اين روزا هيچ حرفي براي گفتن ندارم؟ تو برف كه قدم مي زديم صادق مي گفت اين برفا رو ببين تو هم هم رنگشون شو اين چركو از دلت پاك كن.مي گفت من دلم سفيد سفيده بدون آب و علف اما قشنگه خيلي قشنگه. همه ي عمو ها انقدر اميدواري مي دن؟ ديگه بهش نگفتم قبرستون متعفن درون من داره خودمم به گند مي كشونه. نور لامپ بد جور چشمام و مي زنه. چشمامو مي بندم و تايپ مي كنم همه رو پاك مي كنم . لذت بخشه. همه چيز لذت بخشه ... خوشا بار ديگر هواي خطر! خيلي ساده هست كه بياي و يه سري جمله ساده تو يه وبلاگ ساده بنويسي و هزار بار ساده ساده ساده بخونيش. خيلي ساده هست وقتي مامان از سر كار مياد از جات بلند شي و بهش بگي خسته نباشي اما اين ساده و انجام نمي دي. خيلي ساده هست وقتي بابا ساعت دوازده /يك ظهر بيست بار صدات مي كنه كه حكي پاشو نهار درست كن و تو به همه فحش ندي و دلت بسوزه و وظيفه ي هر روزي تو انجام بدي.(البته به جز فحش هايي كه مي دم وظيفه هه انجام مي شه) خيلي ساده هست وقتي حميده برات از شرح ابن عقيل مي گه تومث خر سرتو تو گوشيت نكني و به حرفاش گوش بدي. اما ساده تر اينه كه درس بخوني ساده تر اينكه خدا رو باور كني ساده تر اينكه خودت و قبول داشته باشي. چرا نمي شه؟! پ. ن: معني پير شدن ماندن مردابي نيست پيرم اما بگذاريد كه جاري باشم از خويش مي سرودم‚از آن لحظه اي كه شاد از جبرو احتمال رسيدم به اتحاد دل خوش‚كه خاطرات صبورم اگر چه دير درد دلي كنند در آيينه ي معاد انگار چشم هاي مرا خسته كرده است تصوير خاطرات كسي؛ ياد ياد ياد! كپسول هاي معجزه آساي ترك عشق صبر سِرُم و سردي پر واضح پماد دل ماند و آب پاكي و خود تا تهش بخوان غوغا شده است در دلم اين خانه ي فساد در سر رسيد كهنه از اين دل نوشته ام از اين كه عزم هاي خوشي داشت زنده ياد از رستمي كه خواسته كادو بگيرد و با رخش خسته اش برود منزل شُغاد با اين كه مي شد از تو و از استوا نوشت من از خودم سروده ام ‚ از روح انجماد حمیده مظفری اینبار هم با چشمهای خواب آلوده ... بالاخره رفتم.همه ی حس و حالش عوض شده بود.انگار نبود انگار روح نداشت انگار وارد مکان بی رنگی شده بودم که صبح وقتی هوا روشن نشده بیرون می زدم از یه اتاق تاریک پر رنگ و شب دوباره وارد اتاق می شدم.از حرفاشون هیچی نمی فهمیدم از خنده ها و مسخره بازیهاشون هیچی حالیم نمی شد. چقدر بهش گفتم همه چیز تموم می شه اما گوش نکرد حالا تموم شد! هوا سرده سرده سرده. بد جور می لرزم. و این منم.... انسان و آزادی................! خلا! دلم دیگر برای همه چیز می سوزد.برای پر خوری های مادر برای کتابهای پدر برای نوشته های کذایی و احمقانه ام.صدایت را عوض کن! مسخره مسخره مسخره تر. بدن نعشه ات را روی تخت پرتاب کن و بخندو انگشتانت را درون موی سرت بغلطان طوری که انگشتر بزرگ مردانه ات جاده ای از کچلی درست کند و قاشق داغ را روی پلکت بگذارو بلند بخند و مژه هایت را فر کن! جیب سوراخ جورابت را بدوز و ناخن هایت را بکن و داخلش بیندازو درش را قرص و محکم گره بزن و در هوا بچرخان و به سمت شیروانی خانه ی همسایه......... از یازده دیشب بخواب تا دوازده امروز . تا شانزده زندگی کن و ظرفیت را بالا ببر و بخواب تا بیست امشب و ظرفیت بالا تر رفته .... باید خوابید ....تعبیر خواب ها ی مرا که می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمها را ببندو باز کن و چند کلمه تایپ کن و ببندو باز نکن ! و نخوان ! چرندیات را نخوان! ... داشتم خط خطي هاي قبليم و مي خوندم. فك كنم تو اون وبم كه حذفش كردم هم نوشته بودم... امانم بده ــــــــــــــــــــــ يكيش اين بود: ... يعني واقعا" منتظر بودم كه يه روز صداش و از عمق جون احساس كنم و براش يه شعر بخونم .گرچه ممكنه هيچي از شعرم نفهمه اما باز.... امروز فهميدم اين انتظار به درد يه سگي كه منتظر غذا هست هم نمي خوره.من مث يه سگي بودم كه با اشتياق انتظار مي كشيد كه جلوش يه مشت استخون بذارن و يه دست هم رو سرش بكشن... من چي ازش مي دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من حتي خودم و هم نمي شناسم . ... ؟؟؟؟ چرا بايد اينجوري باشه ؟ نمي دونم اين تنفره يا عشق؟؟؟نمي دونم...! با اين حرفا نمي خوام پا پس بكشم نه! فقط مي خوام بگم كه اون سگ هر لحظه محتاج تر مي شه به اون تيكه استخون! من هر لحظه محتاج تر مي شم ... محتاج تر_______________________محتاج تر ! مرا هرگز نه خدايي بوده است و نه قبله اي تا روي بدان آرم اما آنكه مرا بي ايمان مي خواند از چشمان تو هيچ نمي داند! تاريخ نزده بودم. بعد از مدتها ديشب بد جور خوره ي ذهنم شده بود كه يه پيام بهش بدم دوباره واسه خودم خيال پردازي كردم و....از این خیال پردازی های مذخرف بی زارم.و من هم! گوشي و برداشتم پيام هاي قبليم و خوندم: ميتوني؟ پيرم كرده زندگيم شده اون دو روزي كه تهرانه خفه شو حيوون نمي دونم تو كله ي پوك تو چي مي گذره؟دست از سر كاش بردار اگر تو آمدني بودي اين چه كاره بود؟برو برو گوشي پايين برو برو ديگه بايد ببتو رو بگيرم سلام من رشتم آقاجون فوت شده دوباره طعم گس شعر خورد من دادند رفاقتت هميشه اينطوري سرده؟و گرنه همونجا تمومش مي كردم رشت و حومه مال تو بابا تركوندي ديگه(...) آقا ديگه كيه؟!اعصابش خورد بود فقط فحش مي داد...دكتر اومد تو و از اين حرفا؟!!!!حالت خوبه؟خودتي؟بگير بخواب حالت خوب نيست پر رو شدي.لهجه تم بر گشته تركي حرف مي زني؟ چرا حرف نمي زني؟دلم بد جور هوات و كرده گوساله چه گه خوري باحالي!!!!!!!!!!!!!!!!!غروب ها من ديوانه مي زند به سرم چاكريم تو آدم نمي شي حيوون ؟ خبر رسيده تو شركت پاچه مي گرفته حالا خوبه فسفر خوردي با اين حافظت دارمت دروغ نگووووووووووووووو! تا خوابم برد. تمام. پ.ن : براي من به صدا در مي آيد آن ناقوس به انتها چو رسد اين شمارش معكوس زمانه رود خرامان خواب هاي مرا بدل به سيل بي آرام كرد از اين كابوس از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم دريا شدن مرا به چه كاري كه وا نداشت! چون بره مي چريد بهشت هميشه را آدم اگر كه كار به كار خدا نداشت ديو و فرشته از ازل همخانه بوده اند در خانه ي كدام دل اين هر دو جا نداشت؟ شايد حسد به خاطر حوا دليل بود ابليس اگر كه سجده به آدم روا نداشت چون مرگ مي كشيد كمان تير سرنوشت بر چشم و پشت و پاشنه يكسان خطا نداشت سنگي كه از فلاخن تقدير مي رهيد كاري به ترد بودن آيينه ها نداشت ... پايان رنج هاي تو و من؟ مپرس آه! چيزي كه ابتداش نبود انتها نداشت ................... پ.ن: خيال خام پلنگ من... شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من! امشب جوجه (يا به قول خودش پلنگ) بهم زنگ زد مي خواست كمي حرف بزنم باهاش.اولش چيزي نمي گفت از صداش معلوم بود كه بد جور گرفته هست يكم حرف زدم باهاش بدون مقدمه گفت نمي خواي يه كم دلداريم بدي؟ گفتم من از اين كارا بلد نيستم مي گفت تو اگه هيشكيم نداشته باشي منو سآمت باهاتيم! نمي دونم چرا يه دفعه اين و گفت ؟! مي گفت كاش قبل از سربازي باهاتون آشنا مي شدم( سربازي روانيش كرده...) مي گفت خيلي دوست داره ببينه منو آخر جمله اشم گفت مي دونم تو اصلا دوس نداري ! راست مي گفت (هر چند همش تصور مي كنم چطوري برم ببينم يه دييووووونه و)!!! خيلي تنهاست سآمت هم مي گفت. مي گفت همش مغازشه. بعد هم كه جريان يارو رفيقش و گفت كه بعد از ز برده بودش تا آروم شه مثلا... به اينكه آدم آروم مي شه شكي ندارم اما از اون توقع نداشتم.چرا اينجوري شده واقعا؟ اون از فرهاد اون از علي (پلنگ)!!! چي فكر مي كرديم چي شد................................................................................................ يعني آدم انقدر ضعيف باشه.... منم يه چيزايي به سرم مي زنه اما عملي نمي كنم انقدر از خودم ضعف نشون نمي دم... من از اون توقع زيادي داشتم نه؟ خب بي خيال چون ديگه هيچ توقعي ندارم حتي بودنش. اما مي نويسم بدون ابهام. اون شب كه باز به سرم زده بود سآمت با گريه مي گفت نيستي كفش اش و ببيني.خندم گرفت چه چيزاي ساده اي واسه آدم ... كاش اون روزا بر مي گشت... يارو وقتي گفت يه خاطره ي خوب رو تو ذهنتون به تصوير بكشيد ايستگاه اتوبوس و انتظار خودم براي رفتن حرم يام اومد. يا تو اون برفا با سآمت راه رفتن و مث كله خرابا كه مي گفتيم الان شصت پامون مي شكنه افتادم... ياد استاد گودرزي! ياد رونويسي از روزنامه ها... كلا تا آخر كلاس رفتم تو خاطرات. ف ف چن روز پيش پيام داده بود: كره خر وسط كلاس يادت افتادم نمي تونم جلوي خندم و بگيرم. مث جنده ها تو صفاييه راه ميوفتاديم كه ممدو ببينيم و بگيم چقد شبيه عليه!!! خوشحالم كه ديگه به علي فكر نمي كنم اما دوست دارم ممدو ببينم. به سآمت كه مي گفتم دوس دارم برم ببوسمش شاخ در آورده بود با اين اخلاق گندي كه دارم!!!!!! مي گفت بعد از رفتنت رفتم صفاييه ممدو ديدم با نگاهش دنبال تو مي گشت(اونم كه توهمي) بايد اون روز مي رفتي و بهش مي گفتي چقدر شبيه اون مرتيكه ..خل هست...اما كه چي؟بيست بار رفتم الكي مانتوهاي مختلف و تو مغازش پوشيدم كه فقط ببينمش و تصورات اون مردك برام پر رنگ تر بشه... كاراي خنده دار زياد كردم. اما به قول عتي : من اون روزا رو دوست دارم اون وقتايي كه همه بهم گير ميدادن و دوست دارم. وقتي دندون مصنوعي اون پير زن اصفهانيه افتاد جلوي پام و نمي تونستم بر دارمشون! چقدر خنديديم با فاطمه نصفه شبي تو خيابون داشت واسه من پسر دار نشدنشو لوله بستنش و كتك كارياش با شوهرش و تعريف مي كرد...! مونده بودم اين وقت شب چطور بايد تو اين شهر بزرگ اتوبوس گمشده ي این مادر مرده و پيدا كنم...واسش غذا گرفتم بخوره ساكت شه انقدر دم گوش من درباره ي جا ...ي هاي شوهرش نگه.اونم با لهجه ي اصفهاني و بدون دندون...چي كشيدم اون شب! وقتي رسيدم خونه كتكي خوردم كه به عالم و آدم فحش ناموسي مي دادم... الان بدون كتك به علم و آدم.... دلم واسه همه ي ثانيه هاش تنگ شده. حاضرم هر چي دارم و بدم اما اون لحظه هارو دوباره احساس كنم. امشب! امشب و بي خيال حوصلشو ندارم. تف كه به دنيا مي اندازم كمي نرم مي شود! واسه همينه كه انقد باهاش كل كل مي كنم. يك شب هواي گريه... يك شب هواي فرياد ... امشب دلم هواي تو كرده است! حوصله ي امشب و ندارم!(ديگه!!!) دُید کونه یِنی چی واره وارون ایی چوله بگیر بوشو آسِمُن یک خط آب باران را سوار شو و برو بالای آسمان) زیر بارن رفتم _ شب _ به آسمون نگاه می کردم و از ته حلقومم می گفتم...خدا... ؟؟؟ فقط سکوت بود و پاییز و بارون و آشوب توی این دل بد مصب. ... ای زیندِگییَم عجب مثالِی دوندون گِه دَری ندَری تو نون به نون گِ رَسی نِدَری دوندون (این زندگی هم عجب مثالی است دندان که دارید نان برای خوردن ندارید به نان که می رسی دندان ندارید که بخورید) اشعار از شهرام معقول ... پ.ن: (حالا هوای رشت که بارانیست از چشمهای خیس تو ابری تر می خواهی آسمان خودت باشی؟!) قصد من فريب خودم نيست دلپذير قصد من فريب خودم نيست. اگر لبها دروغ مي گويند از دست هاي تو راستي هويداست و من از دست هاي توست كه سخن مي گويم! احمد شاملو به نظر مياد كه تا دنيا دنياست تا هستم يه مرده يه مرده ي سرد و بي حس و حركت تو اين خونه تاريك با من مي خواد باشه. زندگي من مربوط به همه ي هستي هايي مي شه كه دور من هستن به همه ي سايه هايي كه در اطرافم مي لرزن و وابستگي عميق و جدايي ناپذير با دنيا و حركت مو جودات و طبيعت رو برام به وجود آوردن و به وسيله ي رشته هاي نامريي جريان اضطرابي بين من و همه ي عناصر طبيعت بر قراركردن. هيچ فكر و خيالي به نظرم غير طبيعي نمياد. من قادرم به حماقت ازلي اشكال و انواع پي ببرم. من به درك اما اون چطوري مي خواد از زندان آينده فرار كنه؟
واين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين و ياس ساده و غمناك آسمان و ناتواني اين دست هاي سيماني! نجات دهنده در گور خفته است و خاك خاك پذيرنده اشارتي است به آرامش. من سردم است من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد. فروغ فرخزاد مذخرفاتم و ایندفه می خوام تو وب بنویسم(هر چند بار اولم نیست)... پشت سر هم ادسه می کنم با ناخونای درازم محکم سرم و می خوارونم یا می خارونم! محکم بینیم و با دستمال کاغذی می گیرم همه ی آب بدنم داره از این دوتا سوراخ بیرون می زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیدی چه حرفای قشنگی برای با تو گفتن دارم؟ قشنگ تر از اینم بلدم بگم؟شاید تو که با کثافت خو گرفتی اینا رو بهتر بپسندی نه؟ نمی خواد بگی مطمینم که همینجوریه... رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن دیگه شعرای من (شعرایی که می نویسم فقط می نویسم)به درد گ..............نت هم نمی خوره. هر چند این مدت خوب تونستی این کارو بکنی. البته شما که استادی در این زمینه! شاید رکورد اون ۴ دقیقه ایه رو هم شکونده باشی... کم کم داره کبود می شه صورتم.چشمام پر از رگه های خون شده. خوشحالم که یه کوچولو به اون مغزت خطور کرده که باید یه نقاب بزنی و اون چهره ی زیبای خودت و به کسی نشون ندی............. وااااااااااااااااااااااااااای! تو منو دیوونه تر کردی......... دیوونه تر ............ من دیوونتم اما دیگه به خودت نمی گم .سایه هنوز اینجاست.سایه ی تو.... (!!!) حتی برای خودمم تعجب آوره.چی تعجب آوره؟ نگاه اینا همینا که دارن می خونن ومی بینن حماقت منو! کجا بودم؟ ها! یادم اومد کنار سایه ی تو. میدونم درک می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی خنده دار بود...خیلی... چشمای خیس من این چشمه های غم دیوونه ی تو اند اما چه فایده....! بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین .الرحمن الرحیم .مالک یوم الدین. ایاک نعبد وایاک نستعین . اهدنا الصراط المستقیم .صراط الذین انعمت علیهم .غیرالمغضوب علیهم. ولا الضالین. بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد.الله صمد.لم یلد ولم یولد.ولم یکن له کفوا احد. خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که...نه نفرین نمی کنم !نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد با این اوضاء! آخه چرا داری منو دیوونه میکنی؟ دیگه باید مخاطب غایب باشه. مفرد مذکر غایب! آخه چرا داره منو دیوونه می کنه؟ هرچند من احمق حضورش و احساس می کردم. خیلی دلم براش ... تنگ که شده اما بیشتر می سوزه. میسوزه.میسوزه.می سوزه! شاید خدا می خواست آرزوی یک بار(...) به دلم نمونه! فکر می کردم !اما برعکس شد. فکر می کردم اگه... در جا بعدش خودم و ...!بر عکس شد! فکر می کردم اگه یه روزی... دیوونه می شم راست می گفت منم بی عرضه بودم... می گفت1000 تا نمازم بخونیم نمیگیم واسه اون بوده این اتفاقات !!!حالا میگی مال اون یه مشت آشغاله؟!!!!!!!!! خب شاید اون واسه این و اون یه آشغال هم نباشه اما واسه من فرق می کنه.واسه من ارزش محدود نداره... اما برای اون من هم یه حقیری مثل! به قول یه نفر: " من نمی دانستم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد..." من پشیمان نیستم جفتها پیوسته با تردید فروغ امشب یه ذره با زهرا خندیدیم باز حالم بد شد(طبق معمول جنبه ی خندیدن ندارم)نمی دونم من کی می خوام آدم شم؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم می خواست هرچی تودلمه و بریزم بیرون و انقدر بگم که حرفام تموم شه اما حالا می بینم که همش تو یه جمله خلاصه می شه که هر ثانیه به سایه ام می گم!جمله اش تو قلبم سنگینی می کنه تو گلوم تار بسته شورش و در آورده وهی از چشام بیرون می زنه... دلم خیلی گرفته... امشب بعد از مدتها چند ثانیه فیلمش و دیدم یعنی چشام فقط دید قلبم مویه هاش و شروع کرده توکلم یه چیزی می گه دلت براش ...! نه؟ آخه لعنتی من ...!وای خدا دارم ... کاش همین الان مغزم می ریخت رو کیبورد و از فکرش رها می شدم . مامان چای ریخته مث همیشه چشاش قرمز .بینیش قرمز. گریه اش قرمز. لیوانم قرمز. دلم سیاه .صورتم کبود. شلوارم لجنی! فرو رفتم تو لجن! آدامسم سفید .انگشتام زرد .چاییم قهوه ای سوخته .می خورمش سوخته اش میره می سوزونه معدم و دلم و قلبم و ... سایه ی من ! با این سوختگی نود درصدی همیشه کنارت ایستادم نمی بینی؟! بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک! اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم سعادتي ست تو را داشتن که من دارم! کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟ مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟ به رغم ديدن آرامش تو کم نشده ارادتی که به آرامش کفن دارم مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!! غلامرضا طریقی
صف بسته
صفِ بسته
یکی که در برابرِ صف
بسته بر دایرۀ هیچ
وان یکی که تا هنوزِ جنگ
از سئوال ِ سنگ جامانده
شکسته در کمرِ صف.
او میتواند ازشاید باشد تا میتواند نباشد شاید
سهمی از غنیمتِ سنگ باشد
سنگی سفید، سفیدِ چشم
ازدست پنبه دانه به گودال چشم زد:
پرتابی دیگر!
پرتاب، طبیعتی شرعی دارد
گونه ای دیگر
گونه ای سرخ!
که ارتفاعی متلاشی را
تنها ابری سفید
- تبخیر حنجره، تردید در کلوخ -
که آهِ آسمان وسرنوشتِ سر را با خود برد
تا سنگِ نزده ثواب های گیج بردارد
سنگِِ زده ثواب های نزده برد
گیج ِ پرتابی
تابی گیج
تا دار ثوابِ دار بگذارد
همیشه در اندیشۀ کلوخ
سنگی نزده مانده است
گیج ِ پرتابی.
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئلهی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت
در دل شبهای تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پینبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کردهام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش زحرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کردهایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی میکنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جملهی اوقات را
كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم
من تو را در چشمانم قرار دادم
آرزو دارم که عمرم طولانی باشد
وافضل احبك على طول
تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم

هستي چه بود؟ اگر كه مرا و تورا نداشت
كوهي كه هيچ زمزمه در وي صدا نداشت


من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم !
در خیابانهای سرد شب
یکدگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ - خداحافظ صدایی نیست...
من تو هستم، تو!
و کسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم...
گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه ی هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محبوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت...
از دست تو روانهء این لامکان شدم
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
13:51 توسط زمهرير| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت
21:14 توسط زمهرير| |
ای ابر بگو چه حال و روزی داری
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:36 توسط زمهرير| |
با صدای بلند
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت
22:27 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت
18:8 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت
14:12 توسط زمهرير| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت
0:21 توسط زمهرير| |
چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
14:12 توسط زمهرير| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت
2:31 توسط زمهرير| |
من تنها احمق دنیا نیستم و اگه عقده های دلم رو خالی کنم خوشحال تر خواهم شد!
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت
4:53 توسط زمهرير| |
آتش عشقم بسوخت خرقهی طامات را
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
16:28 توسط زمهرير| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
18:53 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت
3:22 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت
2:2 توسط زمهرير| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت
20:43 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت
2:13 توسط زمهرير| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت
2:38 توسط زمهرير| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت
23:24 توسط زمهرير| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت
0:39 توسط زمهرير| |
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت
4:21 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت
20:48 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت
12:28 توسط زمهرير| |
برای تو می خوام بنویسم.
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت
0:37 توسط زمهرير| |
« برای روح مرده ام»
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت
17:47 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت
17:25 توسط زمهرير| |
دیروز خودم و مجبور کردم که...
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت
19:7 توسط زمهرير| |
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت
0:58 توسط زمهرير| |
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت
16:47 توسط زمهرير| |


