تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

سالهاست مقابل آیینه در انتظار دیدن خودم ایستاده ام

آمدی وآیینه ها را شکستی واز حقارت جیوه گفتی ...

وزلالی آب وشفافترین تصویرم را در دست تو دیدم ...

دیدن یعنی تعظیم!

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 10:55 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:4 توسط زمهرير| |
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که عاشقی بشود شرمسار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنها ترین مسافر تو از دیار تو...

محمد علی بهمنی

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:2 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:57 توسط زمهرير| |
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید...

قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:56 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:47 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:42 توسط زمهرير| |
صدایی به رنگ صدای تو نیست

به جز عشق نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشمهای تو نیست ...

                                      قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:40 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:35 توسط زمهرير| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:16 توسط زمهرير| |
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:59 توسط زمهرير| |

آن کیست که سر شانه ی باران نگذارد

در محضر تو باشد و عصیان نگذارد

تقصیر کسی نیست که هر فصل تو سبز است

تکلیف بهار تو زمستان نگذارد

از بس که شمالیست های تو چگونه

آهوی دلم سر به بیابان نگذارد ؟!

این بار پلنگ دل دیوانه ام آری

آهو شده و سر به بیابان نگذارد

 

ای مومن مشرک دلم آسیب پذیر است

آن    طرز   نگاه  تو   مسلمان      نگذارد

مریم رزاقی

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:55 توسط زمهرير| |

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هرچه درو هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره ی اول زخلق می ببری دل

که باز می نتوان دید در تو نظره ی ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

به پرده ها به در افتاد راز های نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق بر آمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته ندانی

من ای صبا   ره رفتن ز کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامش سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی ...

سعدی

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:46 توسط زمهرير| |
دیشب

بعد از مدتها به خوابم آمدی

به شوق دیدنت

به سویت پر کشیدم اما

تو گویی سنگ بودی

سرد ...ساکت...بی اعتنا ...!

باورم نشد!

نگاهم را به چشمانت دوختم

چه می دیدم خدایا ؟!

نگاهت چه می گفت با دلم

بغض چشمانت چه کرد با من ؟

بگو ... 

من با دلت چه کردم که اینگونه بودی ؟!

جمله ای نگفته ...رفتی

اما من هم حرفهایی برای گفتن داشتم ...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:32 توسط زمهرير| |

درخت درخت درخت

وتصویر تو گم لای اینهمه درخت

زمین باردار وجودت

برگها زرد نشده له می شوند

و آوار روی شانه هامان

کلاغها در تو بیداد می کردند 

                                         که دل به تو بستم

نه تو درخت می شوی ونه من !

تنها سایه هامان روی زمین به هم می رسند

تو را می نویسم که خودت را گم کردی

وپیدا نشدی 

             ومن ...

زیر اینهمه سایه

اینهمه  درخت را دنبال تو گشتم

فاصله ها را درخت بکار

زیر اینهمه سایه سردم می شود ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:25 توسط زمهرير| |
حرفهایی هست برای نگفتن

وارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرفهایی هست که برای نگفتن دارد

وکتابهایی نیز هست برای ننوشتن

ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم ودفتر را پاره کنم

وجلدش را به صاحبش پس دهم

وخود به کلبه ای بی درو پنجره بخزم

وکتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:23 توسط زمهرير| |
یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن

با ریشخند آینه ها رو به رو شدن

این سهم یا سزای تو اما سزای من

محکوم تا همیشه ی راز مگو شدن

حتا به رستخیز زبان وا نمی کنم

آسوده باش نیست مرا هم دو رو شدن

ایهام و استعاره و تمثیل و نقطه چین

آسان که نیست شاعر چشمان او شدن ...

                                         محمد علی بهمنی

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:1 توسط زمهرير| |
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:4 توسط زمهرير| |

تو می تونی من و از پا در آری

تومی تونی که اشکم دربیاری

فقط تویی که می تونی عزیزم

منو عمری توی کما بذاری

تو می تونی که روحم رو بپاشی

تو می تونی دوسم نداشته باشی

                                                       ................................

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هوات و ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:31 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:20 توسط زمهرير| |

می نویسم تا بعد ها نوجوانی همانند من در شانزده سالگی اما آزاد تر وکامل تر در این نوشته ها پاسخی برای پرسش پرهیجان خویش بیابد اما پرسش او چه خواهد بود؟

من چندان ارتباطی با این دوران ندارم و بازی های همعصرانم چندان مایهء

سرگرمی ام نبوده اند. بدان سوی زمان حال خم می شوم .ازآن فراتر میروم .دلم رسیدن روزگاری را گواهی می دهد که در آن آنچه امروز به چشم ما حیاتی می نماید به دشواری درک خواهد شد ...

بیماریهای شگفتی در جهان است وآن خواستن چیزی است که نداری

مائده ها!

 چشم امیدم به شماست ای مائده ها !

بسان خنده های تابستان زیبایی

می دانم که هوسی ندارم

که پاسخ دلخواهش در جایی نباشد .

مائده ها چشم امیدم به شماست !

ای مائده ها!

در همه جا تو را می جویم

ای استجابت همه ءآرزوهای من...

                                      مائده های زمینی .آندره ژید

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:8 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 15:52 توسط زمهرير| |
زمین که عاشق نور است خوب می داند

چرابه دور تو می چرخم... 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:19 توسط زمهرير| |

من ازنهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان 

                                                          چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...

                                                فروغ

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:13 توسط زمهرير| |
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد

شعر من از قبیله ی خون است .خون من

فواره از دلم زدو آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز...آه نه

این داستان به نام تو اینجا تمام شد...

حسین منزوی

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:5 توسط زمهرير| |
تو چه هستی؟

شعر؟

ایهام؟

مستفعلن؟

نمی دانم !

اما می دانم ...

درخواستم برای داشتن تو

استفهامی انکاری است ...

سلام خیلی وقت بود وبلاگ رو درست کرده بودم اما راستش وقت نداشتم چیزی توش بنویسم با لاخره طلسم شکسته شد و...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:58 توسط زمهرير| |
برف
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:7 توسط زمهرير| |
هیچ دقت کرده بودی

سپید وقهوه ای چه قدر به هم می آیند ؟

با همین دل قهوه ای سوخته

دنبال دلت می گردم...

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:21 توسط زمهرير| |
بگویم دوستت دارم یا نگویم ؟

تو هیچ گاه باخبرنخواهی ونخواهی شد

تو یک نفر هستی

از میان این جمعیتی که سرم را به زیر می افکنم و از میانشان می گذرم

تا گم شده ام را پیدا نکنم .

آدم وقتی به هدف خود برسد دیگر دلیلی برای زندگی ندارد .

بگذار گم شده باشی .

اما بدان !

که زنی دوستت دارد...

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:18 توسط زمهرير| |
بگویم دوستت دارم یا نگویم ؟

تو هیچ گاه باخبرنخواهی ونخواهی شد

تو یک نفر هستی

از میان این جمعیتی که سرم را به زیر می افکنم و از میانشان می گذرم

تا گم شده ام را پیدا نکنم .

آدم وقتی به هدف خود برسد دیگر دلیلی برای زندگی ندارد .

بگذار گم شده باشی .

اما بدان !

که زنی دوستت دارد...

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:18 توسط زمهرير| |
بگویم دوستت دارم یا نگویم ؟

تو هیچ گاه باخبرنخواهی ونخواهی شد

تو یک نفر هستی

از میان این جمعیتی که سرم را به زیر می افکنم و از میانشان می گذرم

تا گم شده ام را پیدا نکنم .

آدم وقتی به هدف خود برسد دیگر دلیلی برای زندگی ندارد .

بگذار گم شده باشی .

اما بدان !

که زنی دوستت دارد...

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:17 توسط زمهرير| |
به نام او...

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به  یادگار  دردی  دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 18:22 توسط زمهرير| |