تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

از اهالی قبیله ام یک نفر کم است کوچه ها

زیر بار غربتی بزرگ پشتمان خم است کوچه ها

در یکی نبود قصه ام یک نفر به خواب می رود

چشمها به خواب می روند این مسلم است کوچه ها

مردی از تبار انتظار با غمی بزرگ می رسد

بی دلیل فکر می کنید مرد بی غم است کوچه ها

هر که را نگاه می کنم جامه ای سیاه می خرد

یا درخت را بریده اند یا محرم است کوچه ها

عابران دروغ گفته اند از بهشت باغهایتان

ما که میوه ای نچیده ایم کار آدم است کوچه ها

باور چروک خورده ام خالی از بهار مانده است

شعر تازه ای سروده ام گر چه مبهم است کوچه ...

                                                             .... آرش فرزام صفت....

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:41 توسط زمهرير| |