هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
من مرغ کور جنگل شب بودم باد غریب محرم رازم بود چون بار شب به روی پرم می ریخت تنها به خواب مرگ نیازم بود ... من مرغ کور جنگل شب بودم در قلب من همیشه زمستان بود رنگ خزان و سایه ی تابستان در پیش چشم من همه یکسان بود ... دور شدی و من دنبال تو راه افتادم . کاش به خانه ات می رفتی که میان قصه ها بود ورویا . ویا به موزه ویا به تیاتر اما راه به کتابخانه ها بردی لعنت بر تو ! من حالا سالهاست کتابها را ورق می زنم و تو را نمی یابم ... (رسول یونان ) به همين سادگي كه كلاغ سالخورده با نخستين سوت قطار سقف واگن قطار را ترك مي گويد دل ديگر در جاي خود نيست به همين سادگي !!! من مثل عصر روزهاي دبستان پر از كسالت و ترديدم و دفترم از مشق هاي خط خورده سياه است هراس من اين است فردا كه رنگ حساب آمد با اين كمينه چنين خواهند گفت : بايد هزار بار در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي اينت جريمه –برو! یا باور نکنی اما... کسی با من نفس می کشید وحشتناک است... اما باید باور کنی که... در تنهایی هم تنها نیستی... به فرمان من نیستندبیهوده می کوشم آرامشان کنم رامشان کنم .نمی توانم ساعت ها خودم را پشت میز کارم بنشانم وهی بگویم :بنویس... کلمات شتابزده وسراسیمه در فضای خیالم چرخ میزنند حالا می فهمم چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کردویک جمله حرف نتوانست بزند. یک بیت شعر نتوانست بسراید نمی شود برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی آنجا جای رقصیدن های رقت بار است ودست افشانی های دردناک ومستانه...جای نشستن و گفتن نیست... ومن اکنون به نقطه ای از خیالم خیره شده ام وچشمانم همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش در بهتی مرموز از دیدن باز مانده واز حرکت باز ایستاده وپلک زدن را از یاد برده است.... تا به حال حرف زدن زبان را می شنیدم حرف زدن قلم را می خواندم حرف زدن اندیشه را حرف زدن خیال را وحرف زدن تپش های دل را حرف زدن بیتابی های دردناک روح را حرف زدن نبض را در هنگامی که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد ونیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم.... ببین که چند زبان می دانم !با چند زبان حرف می زنم!من می دانم که چه حرفهایی را با چه زبانی باید زد من می دانم که هر یک از این زبانها برای گفتن چه حرفهاییست حرفهایی که باید زد... وحرفهایی که باید زد اما نه به کسی حرفهای بی مخاطب ... وحرفهایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود... سخن از حرفهاییست به کسی به مخاطبی حرفهایی که جز با او نمی توان گفت جز با او نباید گفت اما او نباید بداند نباید بشنود حرفهای عالی و خوب و زیبا اینهاست حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است.... این چگ.نه حرفهاییست؟این چگ.نه مخاطبیست؟ دکتر علی شریعتی.... در لحظه های تزلزل و تنهایی وقتی بیایی دست من از وسعت بر می خیزد ونگاهم بی اندکی قناعت زمین را می گیرد... آه خدایا وقتی بیایی چگونه در مقابل تو ای وای برای کدام معصیت به بار نشسته افسوسمند سجده کنم دریغا از تو به جز نامی هیچ نمی دانم از این پنجره که پیش روی من نشانده ای یک شب به خانه ی من بیا خدا! دل سرما زده ام را در قطیفه ای از نور بپوشان... دیشب یک سبد پر سیاوشان از باغ تو چیدم وبرای این دل مسموم جوشاندم تا بیایی اینجا روح مجروحم تنهاست تنها تر از تنهایی بی پناهی اینجا نه اینکه تو نیستی اینجا من کورم یک شب به خانه ی من بیا برای تو طاق نصرتی از بهار می بندم با آویختن فانوس های روشن آسمانی می کنم وبرایت فرشی می بافم از گل یاس ودل مغرورم را می شکنم با تیشه ای که تو به من خواهی داد یک شب از این دریچه بیا تنم را در چشمه ی نور می شویم برهنه تر از آب از پله ها بالا می آیم آنگاه در برابر تو خواهم مرد... کی می آیی؟ امشب هوای چشم من بارانی است دلم را می خواهم در هوای بارانی پیش تو جا بگذارم زیر همان درخت که پیغمبرانت شنیدند روی بافه ای از شبنم و اشک ای نور-نور چگونه می توان روبه روی تو ایستاد بی آنکه سایه ای سنگینمان کند بیا ومرا با عشقی ابدی هم آشیان کن... سلمان هراتی...
جغد ....
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت
19:55 توسط زمهرير| |
چشمک زدی و
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت
15:36 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت
21:32 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت
21:27 توسط زمهرير| |
می توانی باور کنی
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت
21:8 توسط زمهرير| |
امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود پنجه هایم به حال خود نیستند
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت
23:2 توسط زمهرير| |


