تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

...خدامي توانست مردي بسازد

 

 كه بعد از تو در غربتش جان بگيرد

 

و او مي توانست يك سنگ باشد

 

دگرگون شود شكل انسان بگيرد

 

 

خدا مي توانست اصلا" نباشي

 

خدا مي توانست عاشق نباشم

 

 

بجاي تو برفي مي آمد كه چشمم

 

سراغ تو را از زمستان نگيرد

 

خدامي توانست اصلا"همينطور،

 

همينطور باشم كه او آفريده است

 

ولي آخر قصه تغيير مي كرد

 

كه اين داستان خوب پايان بگيرد

 

 

تو مي شد كه اصلا"نيايي به اين شهر

 

 ومن نيزدراين خيابان نباشم

 

 

خدانيز از ابتدا مي توانست

 

كه اين كوچه را از خيابان بگيرد

 

 

خدا مي تواند جهاني بسازد

 

كه اين مرد اصلا" به دنيا نيايد

 

 

خدا مي تواند ،خدا مي تواند

 

به اين روح پيچيده آسان بگيرد

 

پس از قرنها كه برمن گذشته است

 

 وفرسنگهادورهستي ازين شهر

 

 

پس ازتو نمي خواهد اين مرد ديگر

 

دراين شهردلگير باران بگيرد...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:29 توسط زمهرير| |

به روي بستري از مرگ چشمتان بسته است

 

كسي به خواب قشنگ شما نيامده است

 

تمام جاده پر ازبرف مي شود اما

 

هنوز صاحب آن رد پا نيامده است ...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:21 توسط زمهرير| |
نه!اين برف را ديگر سر باز ايستادن نيست...
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:6 توسط زمهرير| |
من سنگ که نیستم فراموش کنم

آرام   با یستم  فراموش  کنم

خندیدنمان می رود از یاد ولی

من با تو گریستم فراموش کنم؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:46 توسط زمهرير| |