تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

(سخن من

 

 نه از درد ایشان است

 

خود از دردی است

 

که ایشانند)

 

                                                        احمد شاملو...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:19 توسط زمهرير| |

 

سالهاست

سهم تنهايي ام را پستچي مي آورد

 

به نشان تو

 

در را باز كردم

 

آينه اي آورده بود

 

پستچي

 

بي نشان تو

 

در آينه خود را ديدم

 

چرخيد ودور شد ...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:3 توسط زمهرير| |

محرم....

 

 

..زان يار دلنوازم شكريست با شكايت

 

گرنكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت

 

رندان تشنه لب راآبي نمي دهدكس

 

گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

 

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا

 

سرهابريده بيني بي جرم وبي جنايت

 

چشمت به غمزه مارا خون خوردو مي پسندي

 

جانا روا نباشد خون ريز را حمايت

 

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

 

از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت

 

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود

 

زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت

 

اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم

 

يكساعتم بگنجان در سايه عنايت

 

عشقت رسدبه فرياد گرخود بسان حافظ

 

قرآن زبر بخواني در چارده روايت ...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:36 توسط زمهرير| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:45 توسط زمهرير| |

بدرود

 

اما تو خواهي بود با من تو خواهي گشت

 

من تورا

 

پس از توفان

 

پس از هواي باران شسته

 

و در آبها يافتم ...زمين را مي خراشم تا غاري براي تو بسازم

 

و آنجا ناخداي تو

 

با گلهايي در بستر در انتظلر تو خواهد نشست .

 

...و اكنون كه دستانم

 

پر از وجود عريان توست

 

به من نگاه كن

 

به من نگاه كن

 

در ميانه  دريا با كوله باري از نور

 

به من نگاه كن در ميان شبي كه در آن پارو مي زنم

 

دريا و شب چشمان تو اند

 

رفتن من ترك تو نيست .

 

شيرين من زيباي من

 

تو با من مي آيي تا نبرد كنيم

 

چهره به چهره

 

زيرا بوسه هاي تو در من مي زيند

 

چون بيرق هي سرخ

 

و اگر سر نگون شوم

 

نه تنها زمين

 

بلكه عشق سترگي كه تو برايم آوردي

 

مرا خواهند پوشاند .

 

من در اين ساعت به انتظار تو ام

.

و زماني كه اندوه نفرت انگيز مي رسد

 

تا حلقه بر درب تو بكوبد

 

به او بگو كه من منتظر تو ام

 

و آنگاه كه تنهايي

 

به تو مي گويد كه حلقه ي انگشتت را

 

كه نام من برآن است عوض كني

 

بگو با من سخن بگويد

 

بگو من بايد بروم

 

بگو هر جا كه باشم

 

به زير باران

 

يا زير آتش عشق من منتظر تو خواهم بود ...

 

عشق من، در انتظار تو خواهم بود

 

وقتي به تو مي گوينددوستت ندارد .

 

عشق من اگر بگويند فراموشت كرده ام

 

 حتي اگر خود نيز اين را بگويم ،

 

باور نكن،تو را چه كسي و چگونه مي تواند

 

از قلب من جدا كند ؟

 

عشق تو ياري ام مي دهد :

 

عشق تو گلي است پنهان

 

در وجودم سرشار از عطر همواره اش

 

كه ناگهان مي شكفد .

 

عشق من،شب است

 

ومن در اين لحظه براي تو مي نويسم

 

كه بگويم دوستت دارم عزيزم .

 

عشقمان را پاس بدار

 

پاكش كن،بلندش كن ،

 

حمايتش كن.

 

آن را پيش تو مي گذارم

 

شايد روزي

 

مردي وزني

 

چون ما

 

دست به اين عشق زنند

 

وهنوزآتشي را بيابند

 

كه انگشتان را بسوزاند .

 

ما كه بوديم؟مگر فرقي مي گند؟

 

آنها دست به اين آتش خواهند زد

 

وآتش،شيرين من،نام ساده تو را خواهد گفت

 

ونام مرا ،نامي كه

 

تنها تو مي دانستي ،زيرا تنها تو

 

به روي زمين مي داني

 

من كه هستم،هيچ كس مرا

 

چون دست تو،حتي يك دست تو نمي شناخت ،

 

زيرا هيچ كس

 

نمي دانست چگونه و يا كي

 

قلب من مي سوزد :

 

تنها چشمان عظيم وسياه تو مي دانست.

 

عشق من در انتظار توام

 

بدرود،عشق من ،در انتظار توام .

 

 

 

دست من اين نامه را در جاده مي نويسد،

 

ودر ميانه زندگي

 

با نام تو بر دهانم

 

وعشقي كه هرگز از من جدا نشد.

 

پابلو نرودا...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:9 توسط زمهرير| |