تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

رنگ سال گذشته را دارد

 

همه ی لحظه های امسالم

 

سیصدوشصت و پنج حسرت را

 

 همچنان می کشم به دنبالم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:4 توسط زمهرير| |
مي خواهم با مورچگان دوستي كنم

تا بياموزم كه آرام و بي صدا
به سوي تو بيايم

ورازهايم را به تو بياموزم

بي هيچ هراسي...

مي خواهم با نبضت دوستي كنم

وايقاع دروني ام را ،با تو مرملاسازم...

مي خواهم با مرگ دوستي كنم

تا مرا مشفقانه با خود ببرم...

مي خواهم با عشق تو دوستي كنم

تا پيش از شهوت

بياموزم محبت را

وبخشيدن را

ونه
آموخته كردن را...

آيا اندوه در دل من به آرزوهايش نرسيده است ؟

او تاكي خم شده و
در ژرفاهايم
باخاموشي مفرط من
درگير است؟

تا به كي بازجويي مي كند
از حنجره ام
كه بادشنه ي نخوت بريده شده است
در آرامش آن شبهاي اشتياق پنهان
به سوي تو؟

تا به كي عشق ما
چونان نوشته ي كبودبرفراز دريا باشد؟

اين سرنوشت من است...
اين سرنوشت من است...
اين سرنوشت من است...

غادةالسمان
شاعر عرب
از كتاب
زني عاشق در دوات
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:29 توسط زمهرير| |
ما شاعر هانمي توانيم بميريم
باور كن!
هربار كه رگم را مي زنم
شعر تازه اي
فواره مي زند...
(عبدالصابر كاكايي)
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط زمهرير| |
هميشه لباسهاي گرم سرما رو از دلت بيرون نمي كنه ،هميشه دستكش هاي بافتني دستهات و گرم نمي كنه،هميشه شعله ي آتيش گرما بخش نيست ،زماني مي رسه تو شعله هاي آتيش وايسادي ...اما درون دلت هنوز سرده .
اين لحظه چهرت از گرما سرخ هست و دلت از سرما يخ زده...
شايد به خاطر همينه كه تو هميشه در حال آتيش گرفتن و يخ زدن هستي...
...
...
...
...
تو زندگي رو وارونه فهميدي!!!
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:59 توسط زمهرير| |