هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
همه ی لحظه های امسالم سیصدوشصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
تا بياموزم كه آرام و بي صدا
به سوي تو بيايم
ورازهايم را به تو بياموزم
بي هيچ هراسي...
مي خواهم با نبضت دوستي كنم
وايقاع دروني ام را ،با تو مرملاسازم...
مي خواهم با مرگ دوستي كنم
تا مرا مشفقانه با خود ببرم...
مي خواهم با عشق تو دوستي كنم
تا پيش از شهوت
بياموزم محبت را
وبخشيدن را
ونه
آموخته كردن را...
آيا اندوه در دل من به آرزوهايش نرسيده است ؟
او تاكي خم شده و
در ژرفاهايم
باخاموشي مفرط من
درگير است؟
تا به كي بازجويي مي كند
از حنجره ام
كه بادشنه ي نخوت بريده شده است
در آرامش آن شبهاي اشتياق پنهان
به سوي تو؟
تا به كي عشق ما
چونان نوشته ي كبودبرفراز دريا باشد؟
اين سرنوشت من است...
اين سرنوشت من است...
اين سرنوشت من است...
غادةالسمان
شاعر عرب
از كتاب
زني عاشق در دوات
باور كن!
هربار كه رگم را مي زنم
شعر تازه اي
فواره مي زند...
(عبدالصابر كاكايي)
اين لحظه چهرت از گرما سرخ هست و دلت از سرما يخ زده...
شايد به خاطر همينه كه تو هميشه در حال آتيش گرفتن و يخ زدن هستي...
...
...
...
...
تو زندگي رو وارونه فهميدي!!!
رنگ سال گذشته را دارد
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت
16:4 توسط زمهرير| |
مي خواهم با مورچگان دوستي كنم
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت
12:29 توسط زمهرير| |
ما شاعر هانمي توانيم بميريم
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت
22:51 توسط زمهرير| |
هميشه لباسهاي گرم سرما رو از دلت بيرون نمي كنه ،هميشه دستكش هاي بافتني دستهات و گرم نمي كنه،هميشه شعله ي آتيش گرما بخش نيست ،زماني مي رسه تو شعله هاي آتيش وايسادي ...اما درون دلت هنوز سرده .
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت
19:59 توسط زمهرير| |