تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

يه اتفاق بزرگ يه حادثه ي باور نكردني . يه خداحافظي ناگهاني براي هميشه. يه آدمايي تو دنيا هستن كه (لا اقل )من به فكرم هم نمي رسيد كه مرگ به سراغشون بره... ديگه تابستونا وقتي مي رم خونشون ‘ صبح با صداش بيدار نمي شم. صداي خنده هاش و نمي شنوم. الان نزديك شش ماهه كه رفته و ما هنوز حيرون هستيم. وقتي مي رم سر خاكش الكي دستم و مي ذارم رو سنگ قبرش و براش فاتحه مي خونم..باورم نمي شه كه اون مامان بزرگ مهربون خاطره هاو قصه هام حدود شش ماهه كه زير يه خروار خاك خوابيده. تو سرد خونه ديدمش يه چشمش نيمه باز بود دستاش كبود بود از بس كه تو بيمارستان بهش سروم و آمپول زده بودن.يه پارچه ي بزرگ سفيد روي تنش كشيده بودن و روي يه سنگ سرد گذاشته بودنش . همش با خودم مي گم نكنه مامان بزرگ زنده بود نكنه مارو مي ديدو نمي تونست حرف بزنه .من كه تو بيمارستان نبودم اما مامان مي گفت هنوز قلبش مي زد(گرچه باتري داشت قلبش ) شايد واقعا" زنده بود نكنه اون زنده بودو ما فوري گذاشتيمش تو يه چاله و روش خاك ريختيم.... فقط مي دونم كه بارفتنش زمان حال ما رو با خودش زير خاك بردو بچگيامون و زنده كرد. خاله مي گفت اونقدر سرمون شلوغ بود اونقدر حواسمون پي كاراي خودمون بود كه صداي خداحافظي اش رو نشنيديم. من بيچاره ي ترسو تو سرد خونه حتي نرفتم از نزديك ببينمش فقط از دور مي ديدمش مامان اينا جلوش بودن و دستاش و گرفته بودن و صورتش و مي بوسيدن اما من ترسو... اوايل مامان كم گريه مي كرد اما من زياد گرچه اكثر گريه هامون و نمي ديديم اما گاهي مامان با نا باوري به من و آبجي نگاه مي كرد مي گفت شما چطوري گريه مي كنيد من كه مي گم همش خوابه.. حالا بر عكس شده مامان يه شب بدون گريه نمي خوابه و من ديگه گريم نمي گيره. يه بار با دايي رفتيم خونه ي خاله .منو دايي كه برگشتيم زود تر بريم خونه ي مامان بزرگ وقتي دايي درو باز كرد يه نگاه به جايي كرد كه هميشه مامان بزرگ اونجا مي نشست و بلند گفت سلام مامان.يه ذره مكث كرد نمي خواست جلوي من ظاهر كنه اما مي فهميدم كه داره از بغض خفه مي شه ... عادت هرروزشه ... و يه بغض بزرگ هر روزه.كه گاهي متوجه نمي شيم. ... وقتي مي رم خونشون هميشه مامان بزرگ و مي بينم .تو آشپز خونه عينك زده و داره برنج پاك مي كنه.مي بينمش يه گوشه نشسته داره نماز مي خونه.تو خونه قدم مي زنه و نگاهم مي كنه. شايد واسه اينه كه دلم واسش تنگ نمي شه... گر چه خيلي دير به دير به خوابم مياد... اون لحظه هاي دردناك از ذهن هيچ كدوممون نمي ره كه چه بي رحمانه گذاشتنش تويه چاله و سرش خاك ريختن...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:49 توسط زمهرير| |
 

حق با شماست

من هيچگاه پس از تولدم

جرات نكرده ام كه در آيينه بنگرم

من آنقدر مرده ام

كه هيچ چيز زنده بودنم را ديگر

ثابت نمي كند!

من در سراسر طول مسير خود

جز باگروهي از مجسمه هاي پريده رنگ

 

 

با هيچ چيز روبه رو نشدم

آيا شماكه صورتتان را

در سايه نقاب غم انگيز زندگي

مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت ياس آور

انديشه مي كنيد

كه زنده هاي امروزي

چيزي به جز تفاله ي يك زنده نيستند؟

 

گويي كه كودكي

در اولين تبسم خود پير گشته است!!!

اكنون طنين جيغ كلاغان

در عمق خوابهاي سحر گاهي

 

احساس مي شود ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:49 توسط زمهرير| |