هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
در من مي آيي لرزان يا ناراحت از زخمي كه بر تو زده ام يا سرشار از عشقي كه به تو دارم چون زماني كه چشم مي بندي بر هديه ي زندگي كه بي درنگ به تو بخشيده ام اما در انتظار من بمان! پابلو نرودا/هوا را از من بگير خنده ات را نه.
هنوز تركت نكرده
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت
21:33 توسط زمهرير| |
انگار باید به چرت و پرتام اضافه کنم.........
از کجا بگم ؟
خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان عصبیه ...وقتی حرف می زنی باهاش مث یه اژدها ...
بابا هی می خواد مقاله هاش و بنویسه اما ذهنش متمرکز نمی شه هرچی انگشتاش و به خود کارش فشار میده چیزی نمیاد بیرون(از ذهنش).و...و...و..........................!
حمیده طبق معمول کتاب جلوشه و داره می خونه(کلیله و دمنه) و تو سرش می زنه که من فردا امتحان دارم ...و هیچی نخوندم.و تو مغز خودش می چرخه و وقتی باهاش حرف می زنی الکی سرش و تکون می ده اما مشخصه که ...نه بابا!...تو این باغا نیست ...
حسین هم که (وقتی با یکی قهر باشی چی باید بگی...)
به عبارتی ...: چه گویم که ناگفتنم خوش تر است ...
و خود من ...که همه می گن طبق معمول در حال نق زدن به این زندگیه .......!
هر دفه که درباره ی مرگ خودم حرف می زنم همه می خوان بیان محکم بزنن تو دهنم ...
نه ...!دروغ می گم؟اگه من امشب سرم و گذاشتم رو بالش و دیگه بلند نشدم که می دونم هرگز این رویا نصیبم نمی شه البته هرگز که نه تا یحتمل ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال دیگه ...
از این رفتاراشون پشیمون نمی شن؟نه ...معلومه...
چون همه رفتارشون به ظاهر خوبه...
چه سوال بی خودی پرسیدم...
و اینکه وقتی خودم و تو آیینه نگاه می کنم حالم به هم می خوره .می خوام قیافم و عوض کنم ...
می گم تیغ بر دارم موهای سرم و بزنم مامان می گه احمق چی می گی ؟تو دیگه بزرگ شدی؟دیوانه من تو رو می بینم که اینجوری شدم دیگه...
می گم پس موهام و همش و سفید کنم ؟می گه تو که هر بلایی دوس داری رو اون موهای بیچارت میاری ؟
الهه می گه آخه خل و چل تو که موهات و اندازه ی موهای علی کوتاه کردی ...همون مدلی ...الان فک نکنم یه سانت با هم متفاوت باشه موهاتون ...اما من می گم ...چرا نمی فهمی می خوام متحول بشم ...خسته شدم ...به مامان می گم می خوام ابروم و همش و تیغ بزنم ...می گه می خوای تاتو کنی؟می گم نه همینجوری بمونه ...داد می زنه می گه گم شو همینجوری به زور تحملت می کنیم قیافت خوبه...
می گم لنز بگیرم بلکه چشمم یه رنگ دیگه بشه و یه ذره تغییر کنم.می گه رنگ چشمت خوبه لنز بهت نمیاد...
می رم آرایش می کنم بابا می گه این چه ریختیه؟
می شینم جلوي مامان خط چشم می کشم .چپ چپ نگام می کنه می گه خجالت که نمی کشی ...
بعدشم كه...
می گم بیا برای تو هم بکشم یه ذره عوض شی (با خواهش )
باز می گه برو حوصلت و ندارم ...
نمی دونم باید چی کار کنم که بفهمن چرا ؟
چی چرا؟
هرچی ............................................................................................................................
بازم تف به این زندگی !
چه ها
چه ها
چه ها
چه ها می بینم و باور ندارم ...
مامان همه ي قابلمه ها رو برده گيلان (با مرخصي اش هم كه موافقت نكردن .بهش مي گم مادر من هر چي تو خونه بوده جمع كردي بردي ؟مي گه من چي كار كنم برو به اين مظفري بگو...(مظفري رييس شعبه تو محل كارشه ...تفاهم و ديدين؟)...) و من نمي دونم چي كار كنم؟نهار تو چي درست كنم؟ خدا.........
الان مامان مياد خسته گشنه تشنه...نهار؟نددددددددداريم.
خشم و تو چهرش مي بينم ...آخه من چه گناهي كردم؟ بهش مي گم خوب من چي كار كنم ؟مي گه به پدرت بگو ديگه...
اي بابا ...
با با مي گه زمهرير من كلاس دارم بلوزم و اتو كن...
اي بابا !
هر كي تو دنياي خودشه .اون كه به فكر مرخصيشه ...اين كه تو خط مقاله ها كتابا و كلاساشه .اون كه تو كتابشه.اون يكي كه با دوستاشه ....
من بيچاره هم كه ...
چپ مي رم ...راست مي رم...
پس من قيافم و چي كار كنم؟...
هي تو مغذم مي گم...
چه ها ..........چه ها................چه ها...........مي بينم و باور ندارم...!
نمي دونم چرا اينا رو مي نويسم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
چن روز پيش به يه وب سر زدم همش از خاطره هاش نوشته بود .انصافا" خيلي جالب بودن ...
الان مامان مياد خسته گشنه تشنه...نهار؟نددددددددداريم.
خشم و تو چهرش مي بينم ...آخه من چه گناهي كردم؟ بهش مي گم خوب من چي كار كنم ؟مي گه به پدرت بگو ديگه...
اي بابا ...
با با مي گه زمهرير من كلاس دارم بلوزم و اتو كن...
اي بابا !
هر كي تو دنياي خودشه .اون كه به فكر مرخصيشه ...اين كه تو خط مقاله ها كتابا و كلاساشه .اون كه تو كتابشه.اون يكي كه با دوستاشه ....
من بيچاره هم كه ...
چپ مي رم ...راست مي رم...
پس من قيافم و چي كار كنم؟...
هي تو مغذم مي گم...
چه ها ..........چه ها................چه ها...........مي بينم و باور ندارم...!
نمي دونم چرا اينا رو مي نويسم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
چن روز پيش به يه وب سر زدم همش از خاطره هاش نوشته بود .انصافا" خيلي جالب بودن ...
به خودم گفتم منم مي خوام وبم و مث اين كنم كه وقتي مي خونن حداقل يه ذره بخندن...
اما هر چي فك كردم ديدم من خاطره اي ندارم ...يعني اتفاقي برام پيش نيومده كه بخوام بنويسم...همش سكون .ثابت بوده زندگيم...صب بيدار مي شم نق مي زنم .به خودم تا شب ...شب هم كه ...
شدم مث جغد شبا بيدارم روزا مي خوابم .گرچه جديدا" در همه حال خوابم ...امتحانا رو هم نمي دونم چه گندي زدم؟ ...
چه ها مي بينم و باور ندارم ...من...
اما دارم سعي مي كنم تغيير و تحولات بدم تو زندگيم ...وبم و كه ديدين ....قيافم و هم بالاخره درستش مي كنم...تا برسه به روح و ...
چه ها مي بينم و باور ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت
14:14 توسط زمهرير| |
يه مشت چرت و پرت كه هرروز تو مغز مي پيچه و ...
اينا مال سالهاي پيش هست ...
امشب انگار يه رنگ ديگه داره...دلم خيلي شور مي زنه نمي دونم چرا؟
كاش يكي بهم مي گفت
دارم آهنگ اميدو گوش مي دم.اوه نفسم بالا نمياد
خيلي كسلم باران مي مانده چشمم
دلم يه عالمه گريه مي خواد
جدي مي گم
دلم خيلي شور مي زنه
هي تهش خالي مي شه و هي پر مي شه...
چي بگم؟
اي بابا!!!
ديدن تو فقط تو خواب و خياله
آدميزاد يكه و تنها وبي پشت و پناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامي زندگي مي كند كه زادو بوم او نيست .با هيچ كس نمي تواند پيوندو دلبستگي داشته باشدخودش هم مي داندچون از نگاه و وجناتش پيداست مي خواهد چيزي را لاپوشاني كند خودش را به زور جا بزندگيرم مچش باز شود:مي داند كه زيادي است .حتي در انديشه و كردارورفتارش هم آزاد نيست ،از ديگران رودرواسي دارد،مي خواهد خودش را تبرئه كند.دليل مي تراشد.از دليلي به دليل ديگر مي گريزد،اما اسير دليل خودش است ،چون از خطي كه به دور او كشيده شده نمي تواند پايش را بيرون بگذارد.
...پس كساني هستند كه آرزومندندكه هرگز به دنيا نمي آمدندو حالا كه آمده اندهرچه زود تر فاصله ي ميان تولد و مرگ را مي پيمايند...
فرانتس كافكا
گروه محكومين و پيام كافكا
(همه حرف مي زنن...خواب...)
-تعبير خواب من چيه؟
- خوبه!
- بده!
...
...
...
...
- چرا اون موقع بهم نگفتي چي مي شه تعبير خوابم؟
- نمي خواستم اون موقع بهت بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- خواب چه رنگيه؟ سياه و سفيده يا رنگي؟
- - من هميشه رنگي مي بينم.
- - اما من سياه و سفيد مي بينم.
- (تو دلش مي گه خ و ا ب؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!)
- (چشماش و مي بنده)
- ...
- اه
- حوصله ندارم...
- ساعت نه و نيم صبح جمعه 4
من عاشقانه يك مرد مرده را مي پرستم
يك مرده
راستي؟
مردگان هم شناسنامه دارند؟
دوباره...
انگار...
بگذريم
و من
همچنان...
همچنان...
همچنان...
ت. و ...
را
مي پرستم
..
..
..
همچنان
حضورت بهشتي است كه گريز از جهنم را
و تو همچنان
از اولين شب 24 اردي بهشت در ذهن من هستي
توجيه مي كند...
قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي ليلي ،من از قبيله ي مجنون
تو از سپيده و نوري ،من از شقايق پر خون
تو از قبيله ي دريا ،من از نژاد كويرم
هميشه تشنه و غمگين،هميشه بي تو اسيرم
حديث عشق من و تو ،حديث ابر بهاري
به من چه مي رسد اي دوست ،از اين همه غم و زاري
تو از قبيله ي لبخند ،من از قبيله ي اندوه
فضاي فاصله صد آه،فضاي فاصله صد كوه...
تو از قبيله ي ليلي ...من از قبيله ي مجنون....
من از قبيله ي مجنون...
من از قبيله ي مجنون...
23 بهمن 85
دو شنبه ...ساعت8و رب...
مي دونم برات عجيبه
اينهمه اصرارو خواهش مي دوني چرا هميشه من بده كار تومي شم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي مي شم
چاره اي جر اين ندارم آخه خون شدي تو رگهاتم
مي ميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام
مي دونم يه روز مي فهمي روزي كه دنيا رو گشتي
من چجوري تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتي ....
مي دو.نم برات عجيبه ....مي دونم برات عجيبه ...
مي دونم برات عجيبه ....آخه واس خودم هم خيلي عجيبه ...
كه پيشت چقدر حقيرم دور مي شي منو نبيني
باز سراغت و مي گيرم ....
باز سراغت و مي گيرم ...
باز سراغت و مي گيرم ....
از جان طمع بريدن آسان بود وليكن
از دوستان جاني مشكل توان بريدن
امروز احساس كردم براي هميشه ...هميشه ...تنها تر از قبل شدم
آخ همين چند دقيقه پيش فاطمه زنگ زد واقعا"تاثير گذار بود
يه خورده هم خالي شدم ...وهمچنين اون ...
چه آرزوها
(قولي در سه گاه )
در آمد:
چه آرزو ها كه داشتم من و ديگر ندارم .
چها كه مي بينم و باورندارم .
چها،چها،چها،كه مي بينم و باورندارم .
مويه:
حذر نجويم از هرچه مرا بر سر آيد.
گودر آيد،درآيد
كه بگذر نداردومن هم كه بگذر ندارم .
بر گشت به فرود:
اگرچه باور ندارمكه ياور ندارم.
چه آرزوهاكه داشتم من و ديگر ندارم.
مخالف:
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز .
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز.
چه آرزوها كه داشتيم ودگر ندايم،
خبر نداريم.
خوشا كزين بستر،ديگر،سر بر نداريم.
بر گشت:
در اين غم،چون شمع ماتم،
عجب كه از گريه آبم نبرده باز.
چهاچهاچهاكه مي بينم و باور ندارم.
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم.
اخوان
بروآنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
از اين به بعد ديگه نه از خودم مي نويسم نه از صادق هدايت مي گم .فقط اظهار مي كنم .
اونکه میشکنه تو چشمای تو
تصویر منه
خسته ام ازتظاهرايستادكى
امروز امتحان جامعه شناسی
دارم ...خوندم یه چیزایی حالیمه عدم آشنایی با وظایف نقش (فلش)جامعه پزیری ناقص ...
کف کردی ...............................................
و قاف حرف آخر عشق است
آ نجا که نام کوچک من آغاز می شود........
امروزده دی هشتادو چار هست ظهرساعت12 هو
ربع غذا گند زد شد (طبق معمول) امروز
15دی84ره
فردا تاریخ ادبیات امتحان.......................جنازمو....................
آه...مردن چقدر حوصله می خواهد...
آه...ای دریغ وحسرت همیشگی...
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلممممممممم دستم
هی فلانی...زندگی ...شاید ...همین ...باشد........
امروز نوزده دی
شبیخون خورده ای می مانم ومی دانم این را هم
که می گیرد زمن جادوی تو چون عقل ودین راهم
تو خواهی آمدوخواهی گرفت از من به آسانی
دلم را گر حصار آن کنم دیوار چین را هم...
نمی دانم چه می خواهم بگویم...
امروزامتحان عربی رو هم دادم ...وبدین سان شد که جون کندنم تموم شد ...چیو تموم شد تازه شروع
شد.......................................
تو در بطن شعری بودی که نگاهت مجال سرودنش را از من گرفت
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک فرو خواهم شد
بامهر تو سر زخاک بر خواهم کرد
...
...گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم همه دلم نکته به نکته مو به مو ...
امروز عاشورا بود امشب شام غریبان هست
خنده ی تلخ من از گریه غغغغغغغغغغغغغغممممممممممممممممممم انگیز تر است ...
دارم افشین گوش میدم
خسته ام از تظاهر ایستادگی
و
اى دلم
...هزارجهد بکردم که سرعشق بپوشم
نبود برسرآتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم ازاول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماندونه هوشم
حکایتی زدهانت به گوش جان من آمد
دگرنصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی وفتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
مرابه هیچ بدادی ومن هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
مرا مگوی که سعدی !طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...
.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
...غم زمانه خورمیا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که دردامن قرارکشم
چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده ی سعدیش پیش خار کشم...
به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم
برو ای طبیبم!از سر که دوا نمی پذیرم
مده ای حکیم !پندم که به کار در نبندم
که ز خویشتن گریز است وز دوست ناگزیرم
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را
نظری کن ای توانگر !که به دیدنت فقیرم
نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان
نه به خاکپای مردان چوتو می کشی نمیرم ...
گر من زمحبتت بمیرم
دامن به قیامتت بگیرم
از دنیی وآخرت گزیر است
وز صحبت دوست نا گزیرم
آن کس که به جز تو کس ندارد
در هر دو جهان ،من آن فقیرم
ای محتسب ازجوان چه خواهی ؟
من توبه نمی کنم که پیرم
!!!!!!!!!!!!
چرا؟چي چرا ديوونه؟
همه چي چرا؟
تف به اين زندگي .......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت
10:31 توسط زمهرير| |
