تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

 تو همواره

با چشمان نكوهشگر

براي جرمي كه نمي دانم

مرا مصلوب مي كني

 

 

تو همواره مرا عقوبت مي كني

به گناهاني پنهان

كه نه من آنها را مي شناس و نه تو...

 

 

من همواره

دويدنم را در زمين دشوار زندگي روزانه

   تكرار مي كنم

 

 

 

و چون با خود خلوت مي كنم

چشماني افسون شده مي بينم

                      كه از سقف به من خيره شده اند

و مرا به ديده ي حقارت و استخفاف

مي نگرند

 

و چون در آيينه مي نگرم

در اين پندارم

كه آيا اين آن چشمهاست كه چهره ي آيينه را مي پوشاند

يا چهره ي من ؟!

 

 

صداي تو بي هيچ مهري

به سوي من مي آيد

 

 

 

خواندن اشعارم را به گرمي

بر تو آغاز كردم

چونان پرنده اي كه

 

در خون خويش

براي آخرين بار

بيهوده مي رقصد

 

 

اما

افسوس

كه تو با من آتش افروختي

 

 

و زخم

با لبان خويشتن

كه يگانه لبخند بر جاي مانده براي من است .

اما عشق تو

بي هيچ دلسوزي

بسان عنكبوتي سياه و دوزخي

مرا مي بلعيد

 

 

و من ماه ها تنها ماندم

 

 

 

 

در تنهايي بار ها مردم

بي آنكه صداي تو به گوشم برسد كه بپرسي:

چگونه اي؟مرگت چگونه است؟

كجايي؟قبرت كجاست؟

 

 

و تو

 

 

چگونه اي؟مرگت چگونه است؟

احتضار روزانه ي دورت چگونه است

در تبعيد گاه آسايش و عيشت؟؟؟

!!!
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:41 توسط زمهرير| |