تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را...

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:20 توسط زمهرير| |
 

هر شروعي كه يك داستان مي تواند داشته باشد توي اين داستان بايد.

عشق بايد.تو بايد.من بايد .خستگي بايد.زخم هاي زندگي  بايد.اين ها

همه شخصيت هاي اين داستان هستند.

من كه راوي هستم نمي توانم شخصيت اول باشم.

آن هم

 وقتي كه تو هستي.اما چيز هايي از خودم هم بايد بگويم

.من

 مي توانم شخصيت مكمل؟مدت هاست كه چيزي اين

 زندگيم

را تغيير نمي دهد و توي گنداب زندگي فروتر

 مي روم و خوش

 حال تر.شايد هم فكر مي كنم خوشحالم. فقط فكر مي كنم.

 نه؛ چيزي نمي تواند شادم.شايد چون تو حضور نداري

.اما

 به اين فكر مي كنم كه شايد اگر تو هم

 حضور داشته

باشي وضع همين ...

آه.من بايد با تو حرف ها بزنم.از آن مشكلات هميشگي

 ام با آيينه آيا حرفي

 بايد با تو بزنم؟از اين روزهاي تابستان كه هميشه فشارشان

 افتاده بايد

حرفي بزنم؟از چهره ي هميشگيم بايد حرفي بزنم؟نمي دانم.

فقط مي دانم

 بايد حرفي بزنم.بايد و بايد و بايد...

پيش از اين ها كه دلي و دماغي بود فكر مي كردم ب

ا اين چهره ي تكراريم كاري بايد بكنم تا شايد حال و هوايي

 عوض.مي توانم آيا با تو صميمي تر باشم؟اجازه

هست راحت تر...خودماني تر؟ از بين اين چند ميليون

چهره اي كه تا كنون ديده ام فقط چهره ي تو را خواسته ام

 و احتمالا تو فقط چهره ي مرا ن...نمي دانم تو چهره ام

 را چگونه تصور مي كني؟اما من خيلي دوست داشتم خودم

را شبيه تو بكنم.شايد به نظرت من ظاهر بين.اگر نظر تو اين

 است حق با تواست و اگر نظرت اين نيست باز هم با تو.

يك روزي در زندگي هر كس مي رسد كه در آن انسان افكارش

را بيرون مي ريزد .ناگهان همه از شنيدن احساساتي كه

مدت ها در دل آدم پوسيده خنده شان مي گيرد و اصلا

باور نمي كنند كه به آن مي شود فكر كرد.من نيز يك روز گفتم:

 

-        حالم از اين قيافم به هم مي خوره. تو رو خدا نگا اين قيافمو.

مي خوام قيافمو عوض كنم.پيشنهاد؟پيشنهاد؟به نظر چه كار كنم؟

چه جوري مي تونم بيشتر شبيه اون ؟

-    به نظرم بايد از موهات شروع كني.(اين نظر خواهرم بود

 كه چون از شخصيت هاي اصلي نيست لزومي به

 آوردن نامش نيست.تازه همه ي شخصيت ها كه نبايد

 اسم داشته باشند.مگر من و تو اسم داريم؟

مگر زن اثيري اسم داشت كه تو؟)

-    ما اين نقشه رو عملي ميكنيم.

  نقشه:سر من به دو بخش تقسيم مي شد.تا آن جا را

كه من مي ديدم كوتاه مي كردم و ما بقي را خواهرم.

بخش اعظم موهاي رنگيم كوتاه شد.بخشي كه نتيجه ي

 تغييرات آخرين دفعه اي بود كه از چهره ام چندشم مي شد

و مي خواستم شبيه تو بودن را.آن موقع هم خواهرم موهايم

 را رنگ كرده بود.هر دسته كه كوتاه مي شد سه قطره

خون مي ريخت پايين از قيچي.اما اين بار پاي درخت كاج نه

بلكه كف پشت بام... . مثل هميشه جاي اين ديوانگي هاي

ما پشت بام بود .بعدش هر وقت كه كولر خراب مي شد او

سفيد مي رفت بالا و قرمز برمي ....يك راست توي

چشم من نگاه:

-    لا اقل اون موهاتو جم مي كردي.باد زده همه

رو پخش كرده.اصلا انگار شما دختر نيستين...

و بعد صدايش را پايين مي آورد وبا لحني ترحم آميز:

-    گربه زده يه كبوترو كشته.بي چاره چه خون

 ريتميكي هم ازش ريخته.بيست و هشت دسته

كه هر كدوم شامل سه قطره است.انگار گربه

پاشو زده تو خون و بعد بيست و هشت قدم رفته و بعد پريده.

-    ولي شايد يك كلاغ يا يك جغد!!!

بعد با چهره ي در هم رفته ام كارهايي كردم .مثلا گاه گاهي

چشم هايم خاكستري مي شد.اما دقت كه كردم ديدم سايه ام

هيچ تغييري...نه!اين خيلي مهم بود.چون نزديك ترين شنونده ي اين

حرف ها سايه ي بي حركت من است و بعد تو.تازه نمي دانم

كه تو مي شنوي يانه.اما سايه هميشه.

اكنون نيز همان فكر ها در ذهن من مي.گاهي آرزو مي كنم

كه هفته هشت روز داشته باشد تا من در روز هشتم

با دقت به اين چيز ها فكر كنم.اكنون نيزحالم از

 اين قيافه به هم مي...حالا كه قيافه ي تو عوض

شده شايد باز يك نقشه بايد بكشم.چون باز هم

بايد با تو درباره ي مشكلاتم با آيينه ...و از اين موج هاي

بي جان درياي آرام زندگيم. از تي ان تي هايي كه زندگي

 من به آن ها احتياج...احتمالا قيافه ي من به حضور

 تو احتياج ... تو كه باشي لزومي ندارد خودم را مثل تو بكنم.

اصلا تو براي من به معناي اعتماد به نفسي.پشيمانم از اين

 كه اول داستان گفتم كه شايد حضور تو هم چيزي

 را عوض نكند.من مي دانم كه همه چيز عوض...

من دلم نمي خواهد درباره ي شخصيت تو بيش از

 اين توضيحي بدهم.هم چنين درباره ي خودم.هم

چنين درباره ي نسبتمان و محل زندگيمان و ...من

واقعا نمي دانم نسبت من و تو را.توي اين داستان فقط

شخصيت اصلي براي من ارزش دارد و نويسنده بايد

 تصميم بگيرد كه چه قدر شخصيت پردازي...گور باباي زمان و مكان.

زمان:             هروقت

مكان:              هر جا

شخصيت ها:        تو

                        تو

                        تو

                        تو

                        تو

                        تو

                        تو

                       ...
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:1 توسط زمهرير| |
 

 هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد.كه گاه پيرهن يوسف كنايه هاي كفن دارد...

 

فقـط چـهار قدم مانده بود تا اتوبــوس


منصرف شدم از مرگ ـ مرگ با اتوبوس ـ

اگر چه فرق نمی کرد این سفر با چیست


طنــاب دار، بلندی، قـطار یا اتوبــوس...؟

دلم گرفـت برای نــگاه رانـنــده


که داد می زد و می گفت: "هی! نیا!.. اتوبوس...

مگر گناه من و دستهای سردم چیست؟


میان این همه ماشین چرا، چرا اتوبوس؟"

ولی همین که به خود آمدم که برگردم


درید رشــته تنـهایی مرا اتوبــوس

و چند قطره خون روی شیشه ها رقصید


در ازدحام خیابان...


                    
جسد... 


                               صدا...


                                        اتوبوس...

                                                                      یاسر اکبری

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:48 توسط زمهرير| |
 

دوتا کلوچه ی گردویی از کشو بردار

کنار چایی تقدیر تلخمان بگذار

بیا به یاد بیاور زمان مشکوکی 

که می گذاشت دلم با دلت قرار و مدار

همیشه قصه به این سو کشیده می شود...اه

و قصه گو که عجب کم می آورد اینبار

شده است دربه در اوج و مانع و پیرنگ

نتیجه اش؟!همه اش دور می زند پرگار

دوباره چشم به در داشت زن قصه

و مرد قصه که بوده همیشه بر سر دار

....

عجب کلوچه ی خوشمزه ای بخور دیگر

نخواه زهر شود درد اخرین دیدار

حميده مظفري

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:49 توسط زمهرير| |