تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

خدا گواه كه هرجا كه هست با اويم...

داشتم نوشته هاي وبت و مي خوندم .

اون روز باروني...انتخاب گل...

زنگ زدن بهش ....داغ شدن...خنديدن...يخ زدن!

ندامت من حتي نمي دونم از چيه.............!

ندامت من از اين زندگي بود نه از...

گرچه زندگي من اون بود و هست و شايد......

اما شايد ندامت من از ناتواني خودم هست.از ناتواني خودم...

اينكه حتي اراده ندارم يك لحظه اين مسئله و از ذهنم دور كنم...

ندامت من از اين مسخ بزرگه ...

اينكه يه دفعه  گري گوري تبديل به يه سوسك بزرگ بشه و نتونه هيچ كاري كنه..

منم شدم يه چي مثل گري گوري يا شايدم بدتر كه فقط تو اين فكر بود كه در اناقش قفل باشه و با هزار تا نقشه خودش و از اين مخمصه نجات بده...

اما هيچ كس اون بيرون نفهميد كه گري گوري چشه!

دلم مي خواست...

نه!

دلم هيچي نمي خواست

اما دل تو هميشه  مي گفت : اگه مي دونستي!اگه مي دونستي!اگه مي دونستي......

فكر مي كنم اون مي دونست(مي دونه)و به روي خودش نمياورد.

.نامه هم بي خيال شدم.گفتم اينجوري بهتر مي تونم با خودم كنار بيام و ...

گاهي بي خبري از خيلي چيزا بهتره...

من همچنان در حال ادامه دادن هستم.

ادامه...

ادامه...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:58 توسط زمهرير| |
"الهی اگر یک بار بگویی بنده من از عرش بگذرد خنده من"

خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:39 توسط زمهرير| |