هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
يه مشت فكر و خيال بيهوده كه اسمش و مي ذاري هدف .هدفي كه براي آينده ات معين كردي.هر لحظه بهش فكر مي كني بر عكس هميشه . به خودت با خوشحالي مي گي اين واقعا" منم .اين من همون منيه كه يكي دو ماه پيش از همه چيز فراري بود و از خودش بيشتر. يواشكي تو تو دلت مي گي اين كه مي گن براي خودت هدف داشته باشي واقعا" اميدواري مياره ها! اما بعد از يه مدت كه فكر مي كردي همه چيز درست مي شه و ...همه چيز فقط با نتيجه ي كار خودت به هم مي ريزه آخه همين يه نتيجه بود كه باعث چندين نتيجه ي ديگه مي شد.... چطوري؟ واقعا" چطوري؟ مي خواي داد بزني اي خدا ممنون كه باهام بودي!!!!!!!! هر طرف كه مي ري آيينه جلو روت مي بيني سرت و مي ندازي پايين كه يه وقت چشمت تو چشم اون طرف كه تو آيينه منتظره نگاش كني نيفته آخه اون منتظره خودته مكنتظره تا تو رو بكشه تو خودش منتظره تا گند بزنه به زندگيت به فكرت به همه چيز... به اين فكر مي كني كه " چه آرزوها در سر داشتم و ديگر ندارم من!!!!!!!!" كاش هر گز فردا نمي شد.كاش هيچ وقت هيچ چيز هيچ نتيجه اي نداشت... كاش كاش كاش... بهت مي گه تو هم خدايي داري!!!!!!!! پ.ن: حالت كمي بد است - كمي - مال من ولي... ديشب كه داشتم مي خوابيدم به خودم گفتم فردا با انرژي كامل چشمات و باز مي كني و مي گي چقدر زندگي قشنگه و مي ري مث بچه ي آدم يه صبحانه ي مفصل مي خوري و ...نه اول قشنگ مي خوابي تا عقده ي خوابيدن تو دلت نمونه بعد بلند مي شي و صبحانه ... اما صبح كه پا شدم ديدم داره صدا مي زنه و مي گه از آموزشگاه زنگ زدن منم با صداي خواب آلو گفتم بله ( يه ذره مايل به صداي ترياكيا!) يه صدايي شنيدم كه مي گفت يك ربع به ده اينجا باش. تو دلم داد زدم گفتم اي خدا مگه مي ذارن انرژي واسه آدم بمونه ؟!!!!! يه دونه از اون آدامس توت فرنگيا انداختم بالا و رفتم... داشتم بر مي گشتم رو ديوار نوشته بود سرباز سبز بلند گفتم سر باز سبز نمي دونم چرا! رسيدم به ايستگاه توي اون چهل و پنج دقيقه اي كه منتظر اتوبوس بودم يه دفعه ديدم يكي از دور داره مياد كه نيشش بازه و به من نگاه مي كنه يه دفعه دو زاريم افتاد ايندفعه و با اطمينان كامل گفتم بدبخت شدم رفت! ا؟ سلام خانم بهزاد(دبير تاريخمون بود هموني كه برگه ي امتحانم و كه پرش كرده بودم از تاريخي كه خودم ساختم ,برگم و برداشت رفت اون بالا جلوي تخته بلند بلند بلغورات منو خوند چقدر اون روز خندوندمش جالب اينجا بود كه سر امتحان اون تسبيحي كه مشهد بهم داده بود خانم ايزدي ( يكي از اقوام هاسميك )هم دستم گرفته بودم و صلوات مي فرستادم خودمونيم چقدر اذيتش كرده بودم با اون كم حرفي و پر رويي خداييش روزاي خوبي بود اما به عالم و آدم فحش نثار مي كردم) يه نگاه كاراگاهانه بهم كرد و گفت قاطي شدي؟ گفتم قاطيم كجا بود مگه از جونم سير شدم؟ خنديد و گفت موفق باشي خخخخخخخخخخخخييييييييييييييييييييييييييييييللللللللللللللللييييييييييييي دعام كن! يه آه جانانه كشيدم گفتم حتما". اما زندگي قشنگه جدي مي گم به شرطي كه فاطمه خوب خوب بشه و بخنده ( از ته دل) اين شعر مال نزار قباني (شاعر عرب)از كتاب تا سبز شوم از عشق تقديم به تنها دوستم: آرزو دارم كه با تو ديدار كنم آرزو دارم به سرزميني سفر كنيم كه بر عشق حصاري نيست بر كلمات حصاري نه بر رويا ها حصاري نه... خاطر خود را به آينده مشغول مكن كه دل تنگي من نيرومند تر از گذشته خواهد بود و از گذشته تند تر... ودر تاريخ شعر... اي بانوي نخستين شعر دست راست خود را به من بده تا در آن پنهان شوم... دست چپ خود را به من بده , تا در آن مقيم شوم...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت
13:20 توسط زمهرير| |
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت
16:55 توسط زمهرير| |
