تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

اگر دگرگونیه مثبتی در نگاه و دلت رخ داده سال نو پیشاپیش مبارک!

وگرنه به تقویم ها نمی توان اعتماد کرد...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:6 توسط زمهرير| |

به نام بزرگ عيب پوش...

 

 

هرچند نوشتم به نام بزرگ عيب پوش، اما اين روزا احساس مي كنم اصلا" قبولش ندارم.يه حس خيلي مذخرفيه ، نمي دونم تا حالا دچارش شدي يا نه؟!خيلي افتضاحه...

آدم تو شك و ترديد ذوب مي شه اين جور مواقع!!!

با اينكه چشمام رو همه اما خوابم نمي بره، ديشب عجب خوابي ديدم!بهش فكر نمي كردم اما نمي دونم چرا دست از  سرم بر نمي داره، چرا مياد تو خوابم؟ من كه ...بي خيال...

 

دلا شب ها نمي نالي به زاري

سر راحت به بالين مي گذاري

تو صاحب درد بودي ناله سر كن!

خبر از درد بي دردي نداري...

 

گاهي ديدي چطور موجودات حال آدم و به هم مي زنن؟مطمئنا" ديدي...

يكي از اونايي كه حال من و بيست و چهار ساعته به هم مي زنه اونيه كه تو آيينه نگام بهش ميفته!

نشد يه بار من به آيينه نگاه كنم و از خودم بيشتر بدم نياد(ظاهرو بيشتر باطن)

به خنده هاي زنندام نگاه مي كنم كه نمي دونم حال چندين نفرو به هم مي زنه!!!خنده اي كه هميشه عذابم مي ده،،، همش تو ايينه كه ميرم به اين فكر ميكنم كه تنهايي اونجور كه بايد تاحالا سراغ آدميزاد رفته يا نه؟! من كه فقط شنيدم يه نفر تنهاست كه اونم آدميزاد نيست،بهش مي گن خدا!يه فكرايي تو ذهنم مياد كه نمي تونم بنويسم چون تعجب مي كنيد و فكر نمي كنيد زمهرير اينجور گند باشه،نمي دونم!مطمئنم به خاطر اين افكار مذخرف يه راست راهي درك مي شم...

يه حيوون كثيفي مثل من و چه به بهشت؟ نه؟ فكر كنم من از اون مسلمونايي هستم كه آخرش هم بهشت نميرم.(به گور بردن اين آرزوها خيلي عذاب آوره)

همه چيز تو مخم مي پيچه(آره من كه مخ ندارم،همون جمجمه ي بي صاحاب!) دقت كردي همه وجودشون واسه زور آزمايي شده؟ قدرت نمايي؟مي دوني خسته شدم از بي قدرتي...

هرچند ممكنه يكي ديگه واسه قدرت من رو خودش خسته شده باشه و از بي قدرتي خودش...و اين به يه چرخه ي حياتي تبديل مي شه!مثل ديوونه ها دستم و مي كوبونم تو صورتم تا جوشي كه روصورتم زده و متلاشي كنم اما نمي شه اونم با من جنگ داره!من چه قد بدبختم كه زورم به اين جوش كوچولو هم نمي رسه...اه!چقدر امشب دارم چرت وپرت مي نويسم،همون شعراي مذخرف و بنويسم بهتره نه؟

به نظرت يه خوك كثيفي مثل آدم كه سرتا پا هوس و طمع و ...هست پشت و پناهي داره؟

خدا؟نه فكر نكنم!!!

كوشش بي اثره ما هرگز آدم نمي شيم...

بوي گند كاريامون داره حال خدارو به هم مي زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

--------------------------------------------------

 

زمستان نیز رفت امابهارانی نمی بینم

بر این تکرار بر این تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گرد بادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفت ای عمر!ای یاقوت بی قیمت

که جز مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:40 توسط زمهرير| |

 

جهان كامل ،،

 

اي خداي ارواح گم گشته، اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي ، صداي مرا بشنو:

اي سرنوشت مهرباني كه ما روح ها ي ديوانه و سرگشته را نظاره مي كني ، صداي مرا بشنو:

من در ميان يك قوم كامل زندگي ميكنم، من كه هيچ بهره اي از كمال ندارم.

من يك خائوس انساني ،ابري از عناصر آشفته،در ميان جهان هاي ساخته و پرداخته مي گردم – در ميان مردماني با قانون هاي كامل و نظام هاي خالص ، كه انديشه هاشان منظم است و روياهاشان مرتب و خيالهاشان نوشته و ثبت شده.

اي خدا اين ها ثواب هاشان معين است و گناه هاشان معلوم ونزد آن ها حتي آن امور بي شماري كه در نا روشناي ميان ثواب و گناه واقع مي شوند بر شمرده و به ثبت رسيده اند.

اينجا روزها و شب ها به فصل هاي رفتار تقسيم شده اند و تابع قانون هاي دقيق و بي خطا هستند.

خوردن، نوشيدن، خوابيدن،پوشاندن برهنگي تن و سپس به هنگام خود آسودن.

كار كردن، بازي كردن، آواز خواندن، رقصيدن و آنگاه كه ساعتش فرا مي رسد از حركت باز ايستادن.

اين گونه انديشيدن، اين اندازه احساس كردن و آنگاه وقتي كه فلان ستاره از افق تو بر مي آيد از انديشه و احساس باز ماندن.

مال همسايه اي را با لبخندي دزديدن، هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن، با حزم تمجيد كردن، با احتياط متهم كردن، روحي را با كلمه اي در هم شكستن، تني را با نفسي به آتش كشيدن و آن گاه در پايان روز دست شستن.

مهر ورزيدن به رسم جاري ، بهترين خويشتن خويش را به رسم معهود نواختن ، خدايان را چنان كه بايست پرستيدن، شيطان ها را با تردستي فريفتن – و سپس از ياد بردن، چنان كه گويي ياد مرده است.

خواستن با انگيزه اي ، در نظر آوردن با غرضي، خوش بودن با شادي، رنج برن با بزرگواري – و آنگاه خالي كردن پياله، براي آنكه فردا باز پر شود.

همه ي اين چيز ها اي خدا با انديشه ي پيشين نطفه مي بندند، با عزم به دنيا مي آيند ، با دقت پرورش مي يابند، به حكم قانون نظام مي گيرند ، به دليل عقل هدايت مي شوند ، آنگاه كشته مي گردند و مطابق آئين معيني در خاك مي روند و حتي گور هاي خاموش آن ها كه در روح آدميان نهفته اند نشان و شماره ي معين دارند.

اين جهان جهان كاملي است ، عين كمال و اوج شگفتي است ، رسيده ترين ميوه ي باغ خداوند است ، شاهكار انديشه ي هستي است.

ولي اي خدا! من چرا بايد اينجا باشم، من كه تخم نارس شور و شهوت ناتمامي بيش نيستم – طوفان ديوانه اي كه نه به شرق مي رود، نه به غرب ، پاره ي سرگشته اي از يك سياره ي سوخته؟!

من چرا اينجا هستم، اي خداي ارواح گم گشته،اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي!!!!!!!!

 

ديوانه / جبران خليل جبران

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:59 توسط زمهرير| |