تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم

سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!

 کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟

برای غربت تلخی که در وطن دارم؟

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری

برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟

 مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن

چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟

 به رغم ديدن آرامش تو کم نشده

ارادتی که به آرامش کفن دارم 

 مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن

اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!

غلامرضا طریقی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:47 توسط زمهرير| |
خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت

 باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

زنده ای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد

گرچه می دانم که ذره ذره می پوسد تنت

مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز

موج می زد در "خدا پشت وپناهت "گفتنت

آخرین دیدار گفتم؟عذر می خواهم عزیز!

آخرین باری که دیدم غرق خون دیدم منت

با دهان نیمه باز انگار می خواندی هنوز

خیره در آفاق خونین چشم باز و روشنت

صبح بود اما هوا دلگیر و بغض آلود بود

آسمان گویی سیه پوشیده بود از مردنت

بی خزان است آن بهار سرخ تو در خاطرم

آن که از خون هشت گل رویاند بر پیراهنت

حسین منزوی/از شوکران و شکر

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:32 توسط زمهرير| |

اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد

چشم خونین اشک می خشکاندش در چشم!

احمد شاملو

 

 اگر کسی خدا رو نداشته باشد...

 

سر درد شدید.

 کسی که در حالت شدید دچار بحران می شه یه تصمیم منفرد در برابر خودش می بینه...

تهی از معنا شده...

معنای زندگی وجود خود خداست...

زندگی تحت هر شرایطی معنا داره...

اما گاهی بعضیا هنوز ...

بالاخره آیا این زندگی تهش چیزی گیر آدم میاد یا نه؟

خود زندگی کردن لذت داره ...

می گن فیل ها 18 ساعت می خورن 6 ساعت استراحت می کنن...

نگاه کن ببین چی شد؟سوال !!!

وقتی درد و رنج به اونها فشار میاره به زندگی خودشون خاتمه می دن...

حیات مال من نیست خدا می ده و خدا اون و می گیره...

انقدر هم که قران در باره رنج کافرا می گه به نظر همینه چه در این دنیا و چه در اون دنیا حیات رو نادیده گرفتن...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:44 توسط زمهرير| |
کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت

تهی است دستم اگر نه برای هدیه به عشقت

به جای جسم و جوانی که جان من به فدایت

چگونه می طلبی هوشیاری از من سر مست

که رفته ایم ز خود ییش چشم هوش ربایت

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

اگر هر آینه غیر از تویی نشست به جایت

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

نهم جبین وداع و سر سلام به یایت

حسین منزوی.از شوکران و شکر

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:23 توسط زمهرير| |
 

از دماغ فیل سر خوردی و ترکیدی

با کمال میل بر اعصاب من ریدی

فکر هایت که نماد چیز خلی هستند

حرفهایت هم که طعم فلفلی هستند

با همین بر چسب ها یک روز می میری

با همین احساس ها یک عمر درگیری

چسب زخم عشق را سر خود زدل کندی

تو به دیو قصه های خود همانندی

دختر دیوانه لبخند ژکوندت مرد

چاره جز ترمز نداری دور تندت مرد

قبل ازین دنیات بوی کاهگل می داد

شعرهایت بوی ریحان بوی هل می داد

کره خر این شعر های بی سروته چیست؟!

هیچ کس جز زمهریر آن را مخاطب نیست!

مثل اخم یک مگس نادیدنی هستی

فکر می کردی دلا فهمیدنی هستی؟

با تو هستم که سرت لای کتابت گم

با تو که قلبت اسیر بچه ی مردم

با شماها نیستم ها!با خودم هستم

من که فکر درس و سیگار و مدم هستم

همنشین انزوا و فکر و کتری من!

امپراتور اتاق چند متری من!

 

حمیده مظفری

www.siah_mashq.persianblog.ir

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:9 توسط زمهرير| |