تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

قصد من فريب خودم نيست دلپذير

قصد من                            

فريب خودم نيست.       

اگر لبها دروغ مي گويند            

از دست هاي تو راستي هويداست

و من از دست هاي توست كه سخن مي گويم!

احمد شاملو

 

 

به نظر مياد كه تا دنيا دنياست تا هستم يه مرده يه مرده ي سرد و بي حس و حركت

تو اين خونه  تاريك با من مي خواد باشه.

زندگي من مربوط به همه ي هستي هايي مي شه كه دور من هستن

به همه ي سايه هايي كه در اطرافم مي لرزن و وابستگي عميق و جدايي ناپذير با دنيا

و حركت مو جودات و طبيعت رو برام به وجود آوردن و به وسيله ي رشته هاي نامريي

جريان اضطرابي بين من و همه ي عناصر طبيعت بر قراركردن.

هيچ فكر و خيالي به نظرم غير طبيعي نمياد.

من قادرم به حماقت ازلي اشكال و انواع پي ببرم.

من به درك اما اون چطوري مي خواد از زندان آينده فرار كنه؟

 

واين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين

و ياس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دست هاي سيماني!

نجات دهنده در گور خفته است  و خاك

خاك پذيرنده اشارتي است به آرامش.

من سردم است

من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد.

فروغ فرخزاد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:28 توسط زمهرير| |
برای تو می خوام بنویسم.

مذخرفاتم و ایندفه می خوام تو وب بنویسم(هر چند بار اولم نیست)...

پشت سر هم ادسه می کنم با ناخونای درازم محکم سرم و می خوارونم یا می خارونم! محکم بینیم و با دستمال کاغذی می گیرم همه ی آب بدنم داره از این دوتا سوراخ بیرون می زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیدی چه حرفای قشنگی برای با تو گفتن دارم؟

قشنگ تر از اینم بلدم بگم؟شاید تو که با کثافت خو گرفتی اینا رو بهتر بپسندی نه؟ نمی خواد بگی مطمینم که همینجوریه...

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

دیگه شعرای من (شعرایی که می نویسم فقط می نویسم)به درد گ..............نت هم نمی خوره.

هر چند این مدت خوب تونستی این کارو بکنی.

البته شما که استادی در این زمینه!

شاید رکورد اون ۴ دقیقه ایه رو هم شکونده باشی...

کم کم داره کبود می شه صورتم.چشمام پر از رگه های خون شده.

خوشحالم که یه کوچولو به اون مغزت خطور کرده که باید یه نقاب بزنی و اون چهره ی زیبای خودت و به کسی نشون ندی.............

وااااااااااااااااااااااااااای! تو منو دیوونه تر کردی.........

دیوونه تر ............

من دیوونتم اما دیگه به خودت نمی گم .سایه هنوز اینجاست.سایه ی تو....

(!!!) حتی برای خودمم تعجب آوره.چی تعجب آوره؟ نگاه اینا همینا

که دارن می خونن ومی بینن حماقت منو!

 

 

 

 

کجا بودم؟

ها! یادم اومد کنار سایه ی تو.

میدونم درک می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خنده دار بود...خیلی...

 

چشمای خیس من این چشمه های غم

دیوونه ی تو اند

اما چه فایده....!

 

             

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:37 توسط زمهرير| |
« برای روح مرده ام»

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین .الرحمن الرحیم .مالک یوم الدین. ایاک نعبد وایاک نستعین .

اهدنا الصراط المستقیم .صراط الذین انعمت علیهم .غیرالمغضوب علیهم. ولا الضالین.

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد.الله صمد.لم یلد ولم یولد.ولم یکن له کفوا  احد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:47 توسط زمهرير| |
 

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...نه نفرین نمی کنم !نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

با این اوضاء! آخه چرا داری منو دیوونه میکنی؟

دیگه باید مخاطب غایب باشه. مفرد مذکر غایب!

آخه چرا داره منو دیوونه می کنه؟

هرچند من احمق حضورش و احساس می کردم.

خیلی دلم براش ...

تنگ که شده اما بیشتر می سوزه.

میسوزه.میسوزه.می سوزه!

 

شاید خدا می خواست آرزوی یک بار(...) به دلم نمونه!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:25 توسط زمهرير| |
دیروز خودم و مجبور کردم که...

 فکر می کردم !اما برعکس شد.

فکر می کردم اگه...

در جا بعدش خودم و ...!بر عکس شد!

فکر می کردم اگه یه روزی...

دیوونه می شم

راست می گفت منم بی عرضه بودم...

می گفت1000 تا نمازم بخونیم نمیگیم واسه اون بوده این اتفاقات !!!حالا میگی مال اون یه مشت آشغاله؟!!!!!!!!!

خب شاید اون واسه این و اون یه آشغال هم نباشه اما واسه من فرق می کنه.واسه من ارزش محدود نداره...

اما برای اون من هم یه حقیری مثل!

به قول یه  نفر:

 

" من نمی دانستم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد..."

 

 من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم !
در خیابانهای سرد شب

جفتها  پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ - خداحافظ صدایی نیست...
من تو هستم، تو!
 و کسی که دوست می دارد
 و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم...
گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه ی هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محبوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت...

فروغ

 

 

               

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:7 توسط زمهرير| |

امشب یه ذره با زهرا خندیدیم باز حالم بد شد(طبق معمول جنبه ی خندیدن ندارم)نمی دونم من کی می خوام آدم شم؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواست هرچی تودلمه و بریزم بیرون و انقدر بگم که حرفام تموم شه اما حالا می بینم که همش تو یه جمله خلاصه می شه

که هر ثانیه به سایه ام می گم!جمله اش تو قلبم سنگینی می کنه تو گلوم تار بسته شورش و در آورده وهی از چشام  بیرون می زنه...

دلم خیلی گرفته...

امشب بعد از مدتها چند ثانیه فیلمش و دیدم یعنی چشام فقط دید قلبم مویه هاش و شروع کرده توکلم یه چیزی می گه دلت براش ...!  نه؟

آخه لعنتی من ...!وای خدا دارم ...

کاش همین الان مغزم می ریخت رو کیبورد و از فکرش رها می شدم .

مامان چای ریخته مث همیشه چشاش قرمز .بینیش قرمز. گریه اش قرمز. لیوانم قرمز. دلم سیاه .صورتم کبود. شلوارم لجنی!  فرو رفتم تو لجن!

آدامسم سفید .انگشتام زرد  .چاییم قهوه ای سوخته .می خورمش سوخته اش میره می سوزونه  معدم و دلم و قلبم و ...

سایه ی من ! با این سوختگی نود درصدی همیشه کنارت ایستادم نمی بینی؟!

بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!
از دست تو روانهء این لامکان شدم

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:58 توسط زمهرير| |