تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

اینبار هم با چشمهای خواب آلوده ...

بالاخره رفتم.همه ی حس و حالش عوض شده بود.انگار نبود انگار روح نداشت انگار وارد مکان بی رنگی شده بودم که صبح وقتی هوا روشن نشده بیرون می زدم از یه اتاق تاریک پر رنگ و شب دوباره وارد اتاق می شدم.از حرفاشون هیچی نمی فهمیدم از خنده ها و مسخره بازیهاشون هیچی حالیم نمی شد.

چقدر بهش گفتم همه چیز تموم می شه اما گوش نکرد حالا تموم شد!

هوا سرده سرده سرده.

بد جور می لرزم.

و این منم....

انسان و آزادی................!

 خلا!

دلم دیگر برای همه چیز می سوزد.برای پر خوری های مادر برای کتابهای پدر برای نوشته های کذایی و احمقانه ام.صدایت را عوض کن! مسخره    مسخره   مسخره تر. بدن نعشه ات را روی تخت پرتاب کن و  بخندو انگشتانت را درون موی سرت بغلطان طوری که انگشتر بزرگ مردانه ات جاده ای از کچلی درست کند و قاشق داغ را روی پلکت بگذارو بلند بخند و مژه هایت را فر کن!

جیب سوراخ جورابت را بدوز و ناخن هایت را بکن و داخلش بیندازو درش را قرص و محکم گره بزن و در هوا بچرخان و به سمت شیروانی خانه ی همسایه.........

از یازده دیشب بخواب تا دوازده امروز . تا شانزده زندگی کن و ظرفیت را بالا ببر و بخواب تا بیست امشب و ظرفیت بالا تر رفته ....

باید خوابید ....تعبیر خواب ها ی مرا که می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمها را ببندو باز کن و چند کلمه تایپ کن و ببندو باز نکن !

و نخوان ! چرندیات را نخوان!

 

...

         

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:13 توسط زمهرير| |
 

داشتم خط خطي هاي قبليم و مي خوندم. فك كنم تو اون وبم كه حذفش كردم هم نوشته بودم...

امانم بده ــــــــــــــــــــــ

 يكيش اين بود:

 

... يعني واقعا" منتظر بودم كه يه روز صداش و از عمق جون احساس كنم و براش يه شعر بخونم .گرچه ممكنه هيچي از شعرم نفهمه اما باز....

امروز فهميدم اين انتظار به درد يه سگي كه منتظر غذا هست هم نمي خوره.من مث يه سگي بودم كه با اشتياق انتظار مي كشيد كه جلوش يه مشت استخون  بذارن و يه دست هم رو سرش بكشن...

من چي ازش مي دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من حتي خودم و هم نمي شناسم .

...

؟؟؟؟

چرا بايد اينجوري باشه ؟

نمي دونم اين تنفره يا عشق؟؟؟نمي دونم...!

با اين حرفا نمي خوام پا پس بكشم

نه!

فقط مي خوام بگم كه اون سگ هر لحظه محتاج تر مي شه به اون تيكه استخون!

من هر لحظه محتاج تر مي شم ...

محتاج تر_______________________محتاج تر !

 

مرا

هرگز نه خدايي بوده است و نه قبله اي

تا روي بدان آرم

اما

آنكه مرا بي ايمان مي خواند

از چشمان تو هيچ نمي داند!

 

تاريخ نزده بودم.

 بعد از مدتها ديشب بد جور خوره ي ذهنم شده بود كه يه پيام بهش بدم دوباره واسه خودم خيال پردازي كردم و....از این خیال پردازی های مذخرف بی زارم.و من هم!

گوشي و برداشتم پيام هاي قبليم و خوندم: ميتوني؟ پيرم كرده زندگيم شده اون دو روزي كه تهرانه خفه شو حيوون نمي دونم تو كله ي پوك تو چي مي گذره؟دست از سر كاش بردار اگر تو آمدني بودي اين چه كاره بود؟برو برو گوشي پايين برو برو ديگه بايد ببتو رو بگيرم سلام من رشتم آقاجون فوت شده دوباره طعم گس شعر خورد من دادند رفاقتت هميشه اينطوري سرده؟و گرنه همونجا تمومش مي كردم رشت و حومه مال تو بابا تركوندي ديگه(...) آقا ديگه كيه؟!اعصابش خورد بود فقط فحش مي داد...دكتر اومد تو و از اين حرفا؟!!!!حالت خوبه؟خودتي؟بگير بخواب حالت خوب نيست پر رو شدي.لهجه تم بر گشته تركي حرف مي زني؟ چرا حرف نمي زني؟دلم بد جور هوات و كرده گوساله چه گه خوري باحالي!!!!!!!!!!!!!!!!!غروب ها من ديوانه مي زند به سرم چاكريم تو آدم نمي شي حيوون ؟ خبر رسيده تو شركت پاچه مي گرفته حالا خوبه فسفر خوردي با اين حافظت دارمت دروغ نگووووووووووووووو!

تا خوابم برد.

 

تمام.

 

پ.ن : 

 

براي من به صدا در مي آيد آن ناقوس

به انتها چو رسد اين شمارش معكوس

زمانه رود خرامان خواب هاي مرا

بدل به سيل بي آرام كرد از اين كابوس

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:38 توسط زمهرير| |

 

هستي چه بود؟ اگر كه مرا و تورا نداشت

كوهي كه هيچ زمزمه در وي صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم

دريا شدن مرا به چه كاري كه وا نداشت!

چون بره مي چريد بهشت هميشه را

آدم اگر كه كار به كار خدا نداشت

ديو و فرشته از ازل همخانه بوده اند

در خانه ي كدام دل اين هر دو جا نداشت؟

شايد حسد به خاطر حوا دليل بود

ابليس اگر كه سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ مي كشيد كمان تير سرنوشت

بر چشم و پشت و پاشنه يكسان خطا نداشت

سنگي كه از فلاخن تقدير مي رهيد

كاري به ترد بودن آيينه ها نداشت

...

پايان رنج هاي تو و من؟ مپرس آه!

چيزي كه ابتداش نبود انتها نداشت

...................

 

پ.ن:

خيال خام پلنگ من...

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:24 توسط زمهرير| |
 

 

 امشب جوجه (يا به قول خودش پلنگ) بهم زنگ زد  مي خواست كمي حرف بزنم باهاش.اولش چيزي نمي گفت از صداش معلوم بود كه بد جور گرفته هست يكم حرف زدم باهاش

بدون مقدمه گفت نمي خواي يه كم دلداريم بدي؟

گفتم من از اين كارا بلد نيستم مي گفت تو اگه هيشكيم نداشته باشي منو سآمت باهاتيم!

نمي دونم چرا يه دفعه اين و گفت ؟! مي گفت كاش قبل از سربازي باهاتون آشنا مي شدم( سربازي روانيش كرده...)

مي گفت خيلي دوست داره ببينه منو آخر جمله اشم گفت مي دونم تو اصلا دوس نداري !

راست مي گفت (هر چند همش تصور مي كنم چطوري برم ببينم يه دييووووونه و)!!!

خيلي تنهاست سآمت  هم مي گفت.

مي گفت همش مغازشه.

بعد هم كه جريان يارو رفيقش و گفت كه بعد از ز برده بودش تا آروم شه مثلا...

به اينكه آدم آروم مي شه شكي ندارم اما از اون توقع نداشتم.چرا اينجوري شده واقعا؟

 اون از فرهاد اون از علي (پلنگ)!!!

چي فكر مي كرديم چي شد................................................................................................

يعني آدم انقدر ضعيف باشه....

منم  يه چيزايي به سرم مي زنه اما عملي نمي كنم انقدر از خودم ضعف نشون نمي دم...

من از اون توقع زيادي داشتم نه؟

خب بي خيال

چون ديگه هيچ توقعي ندارم حتي بودنش.

اما مي نويسم بدون ابهام.

اون شب كه باز به سرم زده بود سآمت  با گريه مي گفت نيستي كفش اش و ببيني.خندم گرفت چه چيزاي ساده اي واسه آدم ...

كاش اون روزا بر مي گشت...

يارو وقتي گفت يه خاطره ي خوب رو تو ذهنتون به تصوير بكشيد ايستگاه اتوبوس و انتظار خودم براي رفتن حرم يام اومد. يا تو اون برفا با سآمت راه رفتن و مث كله خرابا كه مي گفتيم الان شصت پامون مي شكنه افتادم...

ياد استاد گودرزي! ياد رونويسي از روزنامه ها...

كلا تا آخر كلاس رفتم تو خاطرات.

ف ف  چن روز پيش پيام داده بود: كره خر وسط كلاس يادت افتادم نمي تونم جلوي خندم و بگيرم.

مث جنده ها  تو صفاييه راه ميوفتاديم كه ممدو ببينيم و بگيم چقد شبيه عليه!!!

خوشحالم كه ديگه به علي فكر نمي كنم اما دوست دارم ممدو ببينم.

به سآمت كه مي گفتم دوس دارم برم ببوسمش شاخ در آورده بود با اين اخلاق گندي كه دارم!!!!!!

مي گفت بعد از رفتنت رفتم صفاييه ممدو ديدم با نگاهش دنبال تو مي گشت(اونم كه توهمي) بايد اون روز مي رفتي و بهش مي گفتي چقدر شبيه اون مرتيكه ..خل هست...اما كه چي؟بيست بار رفتم الكي مانتوهاي مختلف و تو مغازش پوشيدم كه فقط ببينمش و تصورات اون مردك برام پر رنگ تر بشه...

كاراي خنده دار زياد كردم.

اما به قول عتي : من اون روزا رو دوست دارم اون وقتايي كه همه بهم گير ميدادن و دوست دارم.

 

وقتي دندون مصنوعي اون پير زن اصفهانيه افتاد جلوي پام و نمي تونستم بر دارمشون!

 چقدر خنديديم با فاطمه  نصفه شبي تو خيابون داشت واسه من پسر دار نشدنشو لوله بستنش و كتك كارياش با شوهرش و تعريف مي كرد...!

مونده بودم اين وقت شب چطور بايد تو اين شهر بزرگ اتوبوس گمشده ي این مادر مرده  و پيدا كنم...واسش غذا گرفتم بخوره ساكت شه انقدر دم گوش من درباره ي جا ...ي هاي شوهرش نگه.اونم با لهجه ي اصفهاني و بدون دندون...چي كشيدم اون شب!

 

وقتي رسيدم خونه  كتكي خوردم كه به عالم و آدم فحش ناموسي مي دادم...

 

 

 

الان بدون كتك به علم و آدم....

دلم واسه همه ي ثانيه هاش تنگ شده.

حاضرم هر چي دارم و بدم اما اون لحظه هارو دوباره احساس كنم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:39 توسط زمهرير| |
 

امشب!

امشب و بي خيال حوصلشو ندارم.

 

تف كه به دنيا مي اندازم

كمي نرم مي شود!

 

 

واسه همينه كه انقد باهاش كل كل مي كنم.

 

يك شب هواي  گريه...

يك شب هواي  فرياد ...

امشب دلم هواي تو كرده است!

حوصله ي امشب و ندارم!(ديگه!!!)

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 4:21 توسط زمهرير| |