هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
نسيني الدنيا نسيني العالم انا شايلك جوة عينيا بتمنى العمر يطول براي بزرگ ترين روح وقتي بابا براي فرزندانش از انسان آزاد صحبت مي كند (يعني براي ما كه فرزندانش باشيم) گلويش خشك مي شود و صدايش ديگر در نمي آيد. چون انسان آزاد نباشد سنگين تر است . هر چقدر كه بيشتر مي گويد بيشتر حالم از انسان بودنم به هم می خورد. وقتي به بابا مي گويم يك پله به هفت خانت بايد اضافه كني و آن مرگ است بلند مي خندد. وقتي حسين مي گويد مسخ داري؟مي گويم ترجمه ي هدايت جذاب تر است احساس می گوید بابا سر سفره مي خواهد بغررد كه دختر چرا بس نمي كني؟! اما گلويش خشك مي شود و صدايش در نمي آيد. وقتي بعد از ساعت ها مي روي در هال تا كنارشان باشي بدون اينكه چيزي بگويي بابا مي رود برايت چاي دبشي مي آورد و تو آن را تا ته سر مي كشي و حلقومت آتش مي گيرد و زبانت از شدت داغ بودن نبضش مي زند اما مي گويي عجب پدري! اما به روي خودت نمي آوري . بابا خوب مي داند كه تو چقدر نسبت به او بد بين هستي(در حالي كه ديگر نيستم... فقط گاهي) جرات نمي كند حرفي بزند. چه باباي خوبي! كه فرزند كوچكش را با كتك بزرگ كرد تا آدم شود. چه بابا ي خوبي ! كه تمام وسايل فرزند كوچكش را مي گردد مبادا منحرف شود. چه باباي خوبي! كه دوستانت را سياسي مي داند و مي گويد براي تو نقشه كشيده اند . چه باباي خوبي ! كه كتابهايت را زيرو رو مي كند تا مبادا ديگر هدايت وچوبك و بهرنگي و ولف و گلسرخی و... را بخواني. باباي خوبي دارم چون نگران فرزندش است. هرگز كه چشم در چشم ميشي او نمي گويم تو خوبي فقط اين بار نوشتم. نمي خواهم اصلا بشنود. دلم مي خواد از همه چيز بنويسم از هوسي كه هر سال همين موقع ها تو دلمون (خانواده) ميوفته كه يه سفر بريم به سوريه و الكي دو سه جا زنگ مي زنيم و كلا بي خيال مي شيم تا سال بعد ! از طلسمي كه شكسته شد( اما نه به دست من) از خارج بودنم از شبكه!(كه همه شاكي شدن) راستش از وقتي كه اومدم رشت خيلي سر خوش شدم (البته تازگيا!) اوايل بد جور عبوس و بد عنق بودم يه مدت پيش وقتي رفتم الهام و علي و ديدم احساس كردم واقعا من يه جور ديگه اي هستم قدم زدن با اونا حالم و به هم مي زد. (از حميده مي پرسم مزخرف و با دال ذال مي نويسن؟ مي گه نه ره زه. مزخرف يعني چيزي كه بهش آب طلا بزنن!)چقدر معنيش به موضوع صحبت هاي من مياد. وقتي برگشتم فهميدم من واقعا راهم با اونا متفاوته. خوشحالم از اينكه به اين نتيجه رسيدم. به قول ننه ام مي دل گپ زنه كه: باز در جمع تازه ي اضداد حال و روزي نگفتني دارم هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي نالم جلوي تلوزيون دراز كشيدم انتقام جو باعث مي شه آرزو كنم كاش فيلم تموم نشه كاش هيچ چيز تموم نشه حداقل اگر تموم مي شه دوباره شروع نشه من خيلي ترسو شدم ترس روحم و مي خوره . چقدر آدما عوضين تا يه مدت پيش مي گفتم كاش همه چيز تموم مي شد همين الان! همه چي و فراموش كردم واسه همينه كه انقدر مي خندم به همه چي همه چي! نور خدا رو تو زندگيم مي بينم اما فراموش مي كنم. نمي دونم. آينه در جواب من باز سكوت مي كند باز مرا چه مي شود اي تو حقايقم بگو مي رم زير دوش آب يخ داد مي زنم: دلي شكنجه شدو غرق خون به گوشه اي افتاد دوباره سينه به سينه هراس هاي هميشه صدام و عين پير زنا مي كنم و تكرار مي كنم هراس هاي هميشه! هراس هاي هميشه! هراس هاي هميشه! رعشه مي گيرم ميرم زير پتو آهسته مي گم: چه فرقي مي كند فرياد يا پژواك؟ خودم و مچا له مي كنم. باور مي كني اگه بگم اين روزا هيچ حرفي براي گفتن ندارم؟ تو برف كه قدم مي زديم صادق مي گفت اين برفا رو ببين تو هم هم رنگشون شو اين چركو از دلت پاك كن.مي گفت من دلم سفيد سفيده بدون آب و علف اما قشنگه خيلي قشنگه. همه ي عمو ها انقدر اميدواري مي دن؟ ديگه بهش نگفتم قبرستون متعفن درون من داره خودمم به گند مي كشونه. نور لامپ بد جور چشمام و مي زنه. چشمامو مي بندم و تايپ مي كنم همه رو پاك مي كنم . لذت بخشه. همه چيز لذت بخشه ... خوشا بار ديگر هواي خطر! خيلي ساده هست كه بياي و يه سري جمله ساده تو يه وبلاگ ساده بنويسي و هزار بار ساده ساده ساده بخونيش. خيلي ساده هست وقتي مامان از سر كار مياد از جات بلند شي و بهش بگي خسته نباشي اما اين ساده و انجام نمي دي. خيلي ساده هست وقتي بابا ساعت دوازده /يك ظهر بيست بار صدات مي كنه كه حكي پاشو نهار درست كن و تو به همه فحش ندي و دلت بسوزه و وظيفه ي هر روزي تو انجام بدي.(البته به جز فحش هايي كه مي دم وظيفه هه انجام مي شه) خيلي ساده هست وقتي حميده برات از شرح ابن عقيل مي گه تومث خر سرتو تو گوشيت نكني و به حرفاش گوش بدي. اما ساده تر اينه كه درس بخوني ساده تر اينكه خدا رو باور كني ساده تر اينكه خودت و قبول داشته باشي. چرا نمي شه؟! پ. ن: معني پير شدن ماندن مردابي نيست پيرم اما بگذاريد كه جاري باشم از خويش مي سرودم‚از آن لحظه اي كه شاد از جبرو احتمال رسيدم به اتحاد دل خوش‚كه خاطرات صبورم اگر چه دير درد دلي كنند در آيينه ي معاد انگار چشم هاي مرا خسته كرده است تصوير خاطرات كسي؛ ياد ياد ياد! كپسول هاي معجزه آساي ترك عشق صبر سِرُم و سردي پر واضح پماد دل ماند و آب پاكي و خود تا تهش بخوان غوغا شده است در دلم اين خانه ي فساد در سر رسيد كهنه از اين دل نوشته ام از اين كه عزم هاي خوشي داشت زنده ياد از رستمي كه خواسته كادو بگيرد و با رخش خسته اش برود منزل شُغاد با اين كه مي شد از تو و از استوا نوشت من از خودم سروده ام ‚ از روح انجماد حمیده مظفری
كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم
من تو را در چشمانم قرار دادم
آرزو دارم که عمرم طولانی باشد
وافضل احبك على طول
تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
18:53 توسط زمهرير| |
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت
3:22 توسط زمهرير| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت
2:2 توسط زمهرير| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت
20:43 توسط زمهرير| |
