تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

 

گاهي هيچ چيز بهانه  برای نوشتن دستت نمی دهد!

                        

 

 

 

 

 

 

 

              

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 2:31 توسط زمهرير| |
من تنها احمق دنیا نیستم و اگه عقده های دلم رو خالی کنم خوشحال تر خواهم شد!

اخیرا"  به نتایج مثبتی دست پیدا می کنم .

...

 

عکس پر از موج خودم و رو صفحه کلید می بینم-دست می ذارم زیر چونم و خیره می شم- یه آهنگ احمقانه (تکیه گاه-ستار) گوش می دم و نفس عمیق می کشم.حرکاتم شده مث ...

امروز یکی گفت فقط خودت و قبول داری.

دیگه حوصله ندارم دلم بگیره هر حرکتی که به نظرم می رسه و عملی می کنم با هر آهنگی می رقصم (الکی) تا دلم نگیره اما برعکس می شه.

 با هر نصیحت کوچیکی جَری می شم و چشمم و می بندم و...

می نویسم و پاک می کنم....

 

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

 

این روزا به خودم می گم وحشی.

چشمات وببند ریتمیک با آهنگ سرت و پایین بیار(طوری که انگار سرت تکیه گاهی نداره )تا موهات تو چشات بریزه و نفست بند بیاد.(بعد یه حس جالبی بهت دست می ده!)

 

تمام لحظه های سعادت می دانستند که

دستهای تو ویران خواهد شد!

 

چند روز پیش تو سجده ی دوم  نماز عصر بودم وقتی چشمام و بستم تو یه ثانیه هم نه! کمتر یه آب زلالی و دیدم که امواج خیلی خیلی ریز سنگ های  کفش و چند بعدی می کرد (منم که بی جنبه !) به خودم گفتم حتما این کتابا روم تاثیر گذاشته

اما زهی خیال باطل که دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد-اونم توهم بود-احتمالا خون در مغزم(!!!) جاری شده بود.

 

آن کسی که نیمه ی من بود , به درون نطفه ی من بازگشت.

 

خب!

اونا دارن مصباح الهدایه می خونن

 

صدای عقربه های ساعت تو سرم می پیچه و یاد" یا هو" گفتن های آقاجون می افتم.

تیک تاک تیک تاک...

یا هو یا هو ...

 

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

خطوط را رها خواهم کرد

من عریانم , عریانم عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

صبور ,

سنگین ,

 

 

سر گردان,

 

...

 

 

...

 

پ . ن :

 

در کوچه باد می آید

و این آغاز ویرانی است

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 4:53 توسط زمهرير| |
آتش عشقم بسوخت خرقه­ی طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله­ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن­کو که یافت
در دل شب­های تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی­نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده­ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش زحرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده­ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی می­کنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جمله­ی اوقات را

مولانا

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:28 توسط زمهرير| |