تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

همچون خلیفه اش آخرين سلاح

 

 

 

 

گريه

 

 

 

 

 

بر دوش چشم سنگيني ...

 

 

 

 

پ . ن :

 

 

پاسخ بده از اين همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه ي خلق چرا تو

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:21 توسط زمهرير| |
چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم

به هم شبیه به هم مبتلا به هم محتاج

چنان دو نیمه ی سیبی که هر دو نیم به هم

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گلهای بی شمیم به هم

 

 

 

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم...

 

 

 برای عظیم ترین کوه!

 

پ ن :

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:12 توسط زمهرير| |