تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:17 توسط زمهرير| |
 

 

 

 

 

 

ثواب سنگ


صف بسته
صفِ بسته

یکی که در برابرِ صف
بسته بر دایرۀ هیچ
وان یکی که تا هنوزِ جنگ
از سئوال ِ سنگ جامانده
شکسته در کمرِ صف.

او می‌تواند ازشاید باشد تا می‌تواند نباشد شاید
سهمی از غنیمتِ سنگ باشد

سنگی سفید، سفیدِ چشم
ازدست پنبه دانه به گودال چشم زد:
پرتابی دیگر!

پرتاب، طبیعتی شرعی دارد
گونه ای دیگر
گونه ای سرخ!
که ارتفاعی متلاشی را
تنها ابری سفید
- تبخیر حنجره، تردید در کلوخ -
که آهِ آسمان وسرنوشتِ سر را با خود برد

تا سنگِ نزده ثواب های گیج بردارد
سنگِِ زده ثواب های نزده برد
گیج ِ پرتابی
تابی گیج

تا دار ثوابِ دار بگذارد
همیشه در اندیشۀ کلوخ
سنگی نزده مانده است
گیج ِ پرتابی.

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط زمهرير| |