تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

یه مدته حرف نزدم نه؟

 

باید آشنا شده باشی با خلق گندم نه؟با تو نیستم با تو هم نیستم با خودمم نیستم با هیشکی نیستم چون کسی وجود نداره(وجود خارجی).یعنی تو ذهنم بوده که این مدت با فلانی حرف زدم؟یعنی از اول آشنایی با اون اونی وجود نداشته؟ همه ی اینا خیالی بوده؟این همه کامنت خصوصی توهم منه؟من هستم؟آی! آی! یکی منو بیدار...

کی؟

کسی هست؟

من هستم؟ خدا کیه؟ فکرو خیال؟مامان و تند خوییاش خیالات منه؟ بابا و بی خیالیاش چی؟دیشب با فاطمه حرف زدم؟ فاطمه؟ فاطمه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان ساعت یک وو پنجاه و شیش دقیقه ی بامدادنیست؟ دقیقه یعنی چی؟الان چطوریه؟چه شکلیه؟اینا انگشتای کیه که رو صفحه کلید ویراژ...؟اینجا کجاست؟ من کیم؟من هستم؟ وجود دارم؟محسن نامجو آدمه؟خوانندس؟ این آهنگایی که تو گوشم می چرن صدا دارن؟

این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ  در هوایی , صبحونت شده سیگارو چایی
ای    عرش   کبریایی   چیه    پس   تو    سرت؟
کی    با   ما   را ه   میایی   جووووووووون   مادرت!

همین الان من چیم؟ اسبم؟ سگم؟ کریل هستم و تو دریا زندگی میکنم؟ دندونای پلنگم؟ چیم؟ سوسکم؟منم؟ هستم یا نه؟نیستم یا آره؟من وجود داشتم که پیش دکتر حسنی رفتم؟ یا کی بود؟دامپزشک؟اون لحظه که باهاش حرف می زدم چی بودم؟حیوون یا آدم؟ حیوون کیه؟ آدم چیزیه؟الان نشستم یا ...چی؟ چی میگفتم؟ یادم رفت!کسی چیزی میگفت؟من کسی رو گفتم چیزی؟چرا کی؟ آهان!  ناخونام کجان؟ پیش تو هستن؟تو صفری یا هفت؟اسم داری؟ ناخونام کجان می خوامم سرم و خون بیارم.خون چرک...

کجام؟ هستم نیست؟ چی میخواستم بگم؟ب گ م ؟؟ گفتم کی چی رو دهنم و باز چی شد؟

از من توقعی داری؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:8 توسط زمهرير| |
هیچ چیز دوباره اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خواهیم رفت.

 حتی اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم.

هیچ روزی تکرار نمی شود

دو شب شبیه هم نیست

دو بوسه یکی نیستند

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست...

 

 

 ویسو اوا شیمبورسکا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:8 توسط زمهرير| |
کبریای توبه را بشکن! پشیمانی بس است

از جواهر خانه ی خالی نگه بانی بس است

ترس جای عشق جولان دادو شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:46 توسط زمهرير| |