تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 تو این روزا واسه من بیشترتو عمرم اون چیزی که مهمه وجود نداره تو هر تاریخ و شرایطی مهم تر وجود نداره وجود نداره هر چی هست همینه!حتی مث امشب که  در حال توطـــــــــــ(ء)ه  هستم واسه خودم.

 

انگار تو خواب دشنه بخوری بمیری.

از خواب مرده بپری  و ببینی تو رخت خوابت پر خونه قلبت کنارت جدا از تو عین یه پلاستیک بی خون  افتاده و سر به سرت می زاره.

مهارت پیدا کردم یه شکل دیگه بشم مهارت…مهارت پیدا کردم ماسک بزنم زشت بشم یه کس دیگه یه چیز دیگه مث هر حیوونی که فکرش و کنی!

 

آنکه دانست زبان بست                 وانکه می گفت ندانست 

 

برات ازچی  بگم؟

برات از سعدی بگم تــــــــــــــــــــــــا شاملو.

نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون

 

 

ما وقتی تو خودمون حرف می زنیم گندمون در میاد,نه؟

 

 

 

دکمه های کنده

اعتصاب خنده

یک شکنجه در کنج

ضربه ی کشنده

پله های تاریک

منطق عفونی

روی میز تحریر

استکان خونی

یک چراغ روشن

روی کتف دیوار

گردن شب من زیر تیـــــــــــــــــــــــــــــغ انکار!

 

 

 

...

پ.ن:

 

 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم

و خفت چشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم

 

و تنها نامی که می خواستم ندانستم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:33 توسط زمهرير| |