تبليغاتX
زمستان نامه
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:7 توسط زمهرير|

عجب چیز گندیه این « با فرهنگ بودن» و « با شعور بودن » و فهم و کمالات داشتن. چه معنی داره هی طرف مقابل و درک کنی و آروم و منطقی صحبت کنید و به نتیجه برسید. اصلن چرا من هی باید ور ِ منطقی ذهنم این قدر گنده باشه که حال یکی  رو به هم بزنه و اون یکی به من بگه :« بی عاطفه!». حق هم دارن البته. مثل بزغاله سرت و میندازی پایین و می ری و یه رابطه رو تموم می کنی. نه اشکی ، نه ناله ای، نه جیغ و دادی، ...خیلی که به خودت  زحمت بدی  چند روزی افسرده ای. اونم یواشکی. که نکنه پات و از گلیم قوانین انسانیت دراز تر کنی!

چرا باید به خاطر شأن خانوادگی مسخره از خواسته هات دست بکشی؟به من چه که ننه ام سر کارش مث خانومای سنگین باشخصیت رفتار می کنه...که بابام از خدا میترسه ...که بچه ی کودوم جاکشی تو وضعیت بد خودش و بالا کشیده... که فلانی از ترس روز رستاخیز دم از خدا و پیغمبر میزنه...که ...!

که چی؟ چی بشه؟

 

می خوام وحشی ِ خودخواه ِ بی منطق ِ درونیمو بیدار کنم. دلم می خواهد جیغ و داد کنم ، گریه کنم ، داد بزنم:« نه!! من نمی خوام.» می خوام که اعتراف کنم. اعتراف به اینکه « می خوام » ، که «نیاز دارم».

 

پ ن :

 

 

قمر در اين همه عقرب در اين قمر عقرب
قمر قمر و مرتب در اين قمر عقرب

قمر و امشب و عقرب قمر وُ اين امشب
و عقرب امشب و امشب در اين قمر عقرب

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:50 توسط زمهرير| |

دلم جایی  میخواد که فقط و فقط برای خودم باشه. که خونم باشه. که  بوی سیگار پیچیده باشه همه جاش. که اگر کسی اومد ،تو کاسه سفالی ای که انگشتام ساخته  براش آب خنک ببرم ...  که گاهی فیلم های خسته کننده ببینم توش. که کتاب همه جاش ریخته باشه....که وسطش چرخ سفالگریم و بذارم و همه چی و گلی کنم  که یک قفسه داشته باشه با بطری های رنگارنگ... که همه جاش موسیقی پیچیده باشه...که نامجوباشه و عبام که برقصم و بچرخم  و فریاد بزنم  واعتصموا بحبل !بی نگاه دیگری. که توش ستار و دف و ویولنم  به حد مرگ نواخته بشن.  که ته چشمام قهوه ماسیده  باشه و هیشکی نباشه که بپرسه چرا....که سالها نرم حموم  که  تیغ تو کارم نباشه ... که  خمیر دندون و با قاشق ژاپنی بخورم ... که رو به قبله بیفتم  ... که توش کسی منتظرم نباشه.

 

 

خونه ی خودم.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:25 توسط زمهرير| |
بعد یه  مسافرت خسته کننده و بدون  نتیجه  چه حالی داری؟

ادبیات فارسی , ادیان و عرفان , فلسفه , نقاشی , نمایش...

چی کار می کنی؟خودت می فهمی؟

به کجا می خوای برسی با این بلا تکلیفی؟

یه کاری بکن یه تکونی بده به اون هیکل!

یک سال دیگه پرید...

تا کجا؟ تا کودوم گوری می خوای ادامه بدی؟

هر چی می شه میندازی گردن این و اون که عذاب وجدان نگیری بیچاره؟

چرا واسه چیزی که وجود نداره باید فک کنیم وجود داره...

ولش!

من آمدم.

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:31 توسط زمهرير| |