هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
امشب یه ذره با زهرا خندیدیم باز حالم بد شد(طبق معمول جنبه ی خندیدن ندارم)نمی دونم من کی می خوام آدم شم؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم می خواست هرچی تودلمه و بریزم بیرون و انقدر بگم که حرفام تموم شه اما حالا می بینم که همش تو یه جمله خلاصه می شه که هر ثانیه به سایه ام می گم!جمله اش تو قلبم سنگینی می کنه تو گلوم تار بسته شورش و در آورده وهی از چشام بیرون می زنه... دلم خیلی گرفته... امشب بعد از مدتها چند ثانیه فیلمش و دیدم یعنی چشام فقط دید قلبم مویه هاش و شروع کرده توکلم یه چیزی می گه دلت براش ...! نه؟ آخه لعنتی من ...!وای خدا دارم ... کاش همین الان مغزم می ریخت رو کیبورد و از فکرش رها می شدم . مامان چای ریخته مث همیشه چشاش قرمز .بینیش قرمز. گریه اش قرمز. لیوانم قرمز. دلم سیاه .صورتم کبود. شلوارم لجنی! فرو رفتم تو لجن! آدامسم سفید .انگشتام زرد .چاییم قهوه ای سوخته .می خورمش سوخته اش میره می سوزونه معدم و دلم و قلبم و ... سایه ی من ! با این سوختگی نود درصدی همیشه کنارت ایستادم نمی بینی؟! بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!
از دست تو روانهء این لامکان شدم
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت
0:58 توسط زمهرير| |
