هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
امشب جوجه (يا به قول خودش پلنگ) بهم زنگ زد مي خواست كمي حرف بزنم باهاش.اولش چيزي نمي گفت از صداش معلوم بود كه بد جور گرفته هست يكم حرف زدم باهاش بدون مقدمه گفت نمي خواي يه كم دلداريم بدي؟ گفتم من از اين كارا بلد نيستم مي گفت تو اگه هيشكيم نداشته باشي منو سآمت باهاتيم! نمي دونم چرا يه دفعه اين و گفت ؟! مي گفت كاش قبل از سربازي باهاتون آشنا مي شدم( سربازي روانيش كرده...) مي گفت خيلي دوست داره ببينه منو آخر جمله اشم گفت مي دونم تو اصلا دوس نداري ! راست مي گفت (هر چند همش تصور مي كنم چطوري برم ببينم يه دييووووونه و)!!! خيلي تنهاست سآمت هم مي گفت. مي گفت همش مغازشه. بعد هم كه جريان يارو رفيقش و گفت كه بعد از ز برده بودش تا آروم شه مثلا... به اينكه آدم آروم مي شه شكي ندارم اما از اون توقع نداشتم.چرا اينجوري شده واقعا؟ اون از فرهاد اون از علي (پلنگ)!!! چي فكر مي كرديم چي شد................................................................................................ يعني آدم انقدر ضعيف باشه.... منم يه چيزايي به سرم مي زنه اما عملي نمي كنم انقدر از خودم ضعف نشون نمي دم... من از اون توقع زيادي داشتم نه؟ خب بي خيال چون ديگه هيچ توقعي ندارم حتي بودنش. اما مي نويسم بدون ابهام. اون شب كه باز به سرم زده بود سآمت با گريه مي گفت نيستي كفش اش و ببيني.خندم گرفت چه چيزاي ساده اي واسه آدم ... كاش اون روزا بر مي گشت... يارو وقتي گفت يه خاطره ي خوب رو تو ذهنتون به تصوير بكشيد ايستگاه اتوبوس و انتظار خودم براي رفتن حرم يام اومد. يا تو اون برفا با سآمت راه رفتن و مث كله خرابا كه مي گفتيم الان شصت پامون مي شكنه افتادم... ياد استاد گودرزي! ياد رونويسي از روزنامه ها... كلا تا آخر كلاس رفتم تو خاطرات. ف ف چن روز پيش پيام داده بود: كره خر وسط كلاس يادت افتادم نمي تونم جلوي خندم و بگيرم. مث جنده ها تو صفاييه راه ميوفتاديم كه ممدو ببينيم و بگيم چقد شبيه عليه!!! خوشحالم كه ديگه به علي فكر نمي كنم اما دوست دارم ممدو ببينم. به سآمت كه مي گفتم دوس دارم برم ببوسمش شاخ در آورده بود با اين اخلاق گندي كه دارم!!!!!! مي گفت بعد از رفتنت رفتم صفاييه ممدو ديدم با نگاهش دنبال تو مي گشت(اونم كه توهمي) بايد اون روز مي رفتي و بهش مي گفتي چقدر شبيه اون مرتيكه ..خل هست...اما كه چي؟بيست بار رفتم الكي مانتوهاي مختلف و تو مغازش پوشيدم كه فقط ببينمش و تصورات اون مردك برام پر رنگ تر بشه... كاراي خنده دار زياد كردم. اما به قول عتي : من اون روزا رو دوست دارم اون وقتايي كه همه بهم گير ميدادن و دوست دارم. وقتي دندون مصنوعي اون پير زن اصفهانيه افتاد جلوي پام و نمي تونستم بر دارمشون! چقدر خنديديم با فاطمه نصفه شبي تو خيابون داشت واسه من پسر دار نشدنشو لوله بستنش و كتك كارياش با شوهرش و تعريف مي كرد...! مونده بودم اين وقت شب چطور بايد تو اين شهر بزرگ اتوبوس گمشده ي این مادر مرده و پيدا كنم...واسش غذا گرفتم بخوره ساكت شه انقدر دم گوش من درباره ي جا ...ي هاي شوهرش نگه.اونم با لهجه ي اصفهاني و بدون دندون...چي كشيدم اون شب! وقتي رسيدم خونه كتكي خوردم كه به عالم و آدم فحش ناموسي مي دادم... الان بدون كتك به علم و آدم.... دلم واسه همه ي ثانيه هاش تنگ شده. حاضرم هر چي دارم و بدم اما اون لحظه هارو دوباره احساس كنم.
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت
0:39 توسط زمهرير| |
