هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!
اینبار هم با چشمهای خواب آلوده ... بالاخره رفتم.همه ی حس و حالش عوض شده بود.انگار نبود انگار روح نداشت انگار وارد مکان بی رنگی شده بودم که صبح وقتی هوا روشن نشده بیرون می زدم از یه اتاق تاریک پر رنگ و شب دوباره وارد اتاق می شدم.از حرفاشون هیچی نمی فهمیدم از خنده ها و مسخره بازیهاشون هیچی حالیم نمی شد. چقدر بهش گفتم همه چیز تموم می شه اما گوش نکرد حالا تموم شد! هوا سرده سرده سرده. بد جور می لرزم. و این منم.... انسان و آزادی................! خلا! دلم دیگر برای همه چیز می سوزد.برای پر خوری های مادر برای کتابهای پدر برای نوشته های کذایی و احمقانه ام.صدایت را عوض کن! مسخره مسخره مسخره تر. بدن نعشه ات را روی تخت پرتاب کن و بخندو انگشتانت را درون موی سرت بغلطان طوری که انگشتر بزرگ مردانه ات جاده ای از کچلی درست کند و قاشق داغ را روی پلکت بگذارو بلند بخند و مژه هایت را فر کن! جیب سوراخ جورابت را بدوز و ناخن هایت را بکن و داخلش بیندازو درش را قرص و محکم گره بزن و در هوا بچرخان و به سمت شیروانی خانه ی همسایه......... از یازده دیشب بخواب تا دوازده امروز . تا شانزده زندگی کن و ظرفیت را بالا ببر و بخواب تا بیست امشب و ظرفیت بالا تر رفته .... باید خوابید ....تعبیر خواب ها ی مرا که می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمها را ببندو باز کن و چند کلمه تایپ کن و ببندو باز نکن ! و نخوان ! چرندیات را نخوان! ... 
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت
2:13 توسط زمهرير| |
