تبليغاتX
زمستان نامه - چهل و پنج
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

 

 

وقتي بابا براي فرزندانش از انسان آزاد صحبت مي كند (يعني براي ما كه فرزندانش باشيم)

گلويش خشك مي شود و صدايش ديگر در نمي آيد.

چون انسان آزاد نباشد سنگين تر است .

هر چقدر كه بيشتر مي گويد بيشتر حالم از انسان بودنم به هم می خورد.

وقتي به بابا مي گويم يك پله به هفت خانت بايد اضافه كني و آن مرگ است بلند مي خندد.

وقتي حسين مي گويد مسخ داري؟مي گويم ترجمه ي هدايت جذاب تر است احساس می گوید

بابا سر سفره مي خواهد بغررد كه دختر چرا بس نمي كني؟!

اما گلويش خشك مي شود و صدايش در نمي آيد.

وقتي بعد از ساعت ها مي روي در هال تا كنارشان  باشي بدون اينكه چيزي بگويي

بابا مي رود برايت چاي دبشي مي آورد و تو آن را تا ته سر مي كشي و حلقومت آتش مي گيرد و زبانت از شدت داغ بودن نبضش مي زند اما مي گويي عجب پدري!

اما به روي خودت نمي آوري .

بابا خوب مي داند كه تو چقدر نسبت به او بد بين هستي(در حالي كه ديگر نيستم... فقط گاهي) جرات نمي كند حرفي بزند.

چه باباي خوبي!

كه فرزند كوچكش را با كتك بزرگ كرد تا آدم شود.

چه بابا ي خوبي !

 

كه تمام وسايل فرزند كوچكش را مي گردد مبادا منحرف شود.

چه باباي خوبي!

 كه دوستانت را سياسي مي داند و مي گويد براي تو نقشه كشيده اند .

چه باباي خوبي !

كه كتابهايت را زيرو رو مي كند تا مبادا ديگر  هدايت وچوبك و بهرنگي و ولف و گلسرخی و... را بخواني.

 

باباي خوبي دارم چون نگران فرزندش است.

 

هرگز كه چشم در چشم ميشي او نمي گويم تو خوبي فقط اين بار نوشتم.

 

 

 

 

 

نمي خواهم اصلا بشنود.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 3:22 توسط زمهرير| |