تبليغاتX
زمستان نامه - شطح
زمستان نامه

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم!

آتش عشقم بسوخت خرقه­ی طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله­ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن­کو که یافت
در دل شب­های تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی­نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده­ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش زحرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده­ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی می­کنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جمله­ی اوقات را

مولانا

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:28 توسط زمهرير| |